داشت میومد طرفم که  سارا دستشو گر فتو با هم رفتن اون ور خیابون

دیدن سارا با هادی اونم دست تو دست واااااااااااااای........


بعد اون ماجرا دیگه هادیو ندیدم....من افسردگی شدید گرفته بودم


دستم همش میلرزید مامانم منو برد دکتر ..................


دکتر گفت بیماری عصبی گرفتم..گفت نباید استرس داشته باشم.....


 تو مدرسه کمتر میرفتم کلاس بیشتره کلاسامو میپیچوندم و با دوست


صمیمیم صبا تو حیاط میشستیمو با هم گریه میکردیم..............


گذشت تا روزی که................................