قسمت دوازدهم

قسمت دوازدهم

عید بود من با مرتضی دوست شده بودم دوسش داشتم نه به اندازه هادی

ولی دوسش داشتم

ما واسه تعطیلات عید رفته بودیم نیشابور....هادی به دختر خالم زنگ زدو

بهش گفت به ستایش بگو می خوام دوباره باهاش دوست شم

گفت که من ستایشو خیلی دوست دارم

دختر خالمم یهو رگ غیرتش میزنه بالاو به دوست پسرش میگه.......

درست روز سوم عید بود که دوست پسر دختر خالم با دوستش

میرن سراغ هادی......................هادیو پیدا میکننو

کلی کتکش میزنن بیچاره هادی من............

ولی اون میگه من همچین چیزی نگفتم و دارم با سارا نامزد میکنمو

دیگه ستایشو می خوام چی کار......................

من بعد اون ماجرا دیگه بیخیال هادی شده بودمو گفتم که

اون  دیگه مال من نیست......................

بیشتر با مرتضی بودم...................همون روزا بود که

وحشتناکترین اتفاق زندگیم افتاد..........

 

قسمت یازدهم

قسمت یازدهم

اون زنگیدو منم رفت رو موخش....................

به قول بچه ها مخشو ریختم تو کاسه نونم تیکه تیکه کردم بعد اب ریختم

روش با قاشق دادم دهنش.................

خلاصه

کاری کردم که پسره که اسمش مرتضی

بود فک کرد که خدا منو از اون بالا انداخته که بیام فقط با اون

دوست شم ولی بیچاره نمیدونست که بخاطره تنفر

از پسرا دارم واسش این کارارو میکنم ولی بعدها فهمیدم که اونم مثه

همه پسرا نامردو کثافت......................................

من هادی دوست داشتم ولی جوری  برخورد میکردم که انگار از

اون متنفرم ولی من میمردم براش اون تمام زندگیم بود

 همش از

خدا می خواست که تقاص کاری که بامن کرده رو ببین..............

قربونه خدا برم که  کم نذاشت واسم.....................

خلاصه

اون روز رفتم خونه هیشکی نبود بازم مثه همیشه تنهاییمو حس کردم

اینجور موقع ها معمولا میزنگیدم به هادی ولی دیگه هادی نبود........

یهو یه چیز بهم گفت که به مرتضی بزنگم missانداختم اون

زنگید ..........................

رفتم پشت پنجره که هم با مرتضی بحرفم هم منتظر هادی باشم

که شاید ببینمش ولی......................

..............................×.............................

امروز اصلا حالم خوب نیست.........

دلم گرفته........دلم تنگ شده....

از هادیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir بدم میاد متنفرم ازش

زنده

سلام

من زندهام نمیدونم چرا خدا نخواست منو از این دونیای

لعنتی خلاص کنه... اون شب بعد خوردن قرص ها مامانم

فهمیدو منو برد بیمارستان.....

دستو پام لک شده بود دکتر گفت اگه نیم ساعت فقط

نیم ساعت دیگه دیرتر میرسیدم  مرده بودم...ای کاش

که دیرتر میرسیدم .ای کاش..............


قسمت دهم

گذشت تا روزی که یکی از دوستام  گفت بیاین مزاحمی

 زنگ بزنیم منم چون خوب میتونستم صدامو مثله بچها

کنم مخ کار گرفتنو سپردن به من .........................

زنگ میزدیم به شماره های مختلف.........

تا اینکه من از صدای یه پسری خوشم اومدو گفتم

میخوام مخه این پسررو کار بگیرم.............اینقد miss

انداختیم که بیچاره زنگ زد و.....................