قسمت دوازدهم
عید
بود من با مرتضی دوست شده بودم
دوسش داشتم
نه به اندازه هادی ![]()
ولی دوسش داشتم![]()
ما واسه تعطیلات عید رفته بودیم نیشابور
....هادی به دختر خالم زنگ زدو
بهش گفت به ستایش بگو می خوام دوباره باهاش دوست شم ![]()
![]()
گفت که من ستایشو خیلی دوست دارم![]()
دختر خالمم یهو رگ غیرتش میزنه بالاو به دوست پسرش میگه
.......
درست روز سوم عید
بود که دوست پسر دختر خالم با دوستش ![]()
میرن سراغ هادی
......................هادیو پیدا میکننو
کلی کتکش میزنن بیچاره هادی من
............
ولی اون میگه من همچین چیزی نگفتم
و دارم با سارا نامزد میکنمو![]()
دیگه ستایشو می خوام چی کار.
.....................
من بعد اون ماجرا دیگه بیخیال هادی شده بودمو گفتم که
اون دیگه مال من نیست
......................
بیشتر با مرتضی بودم
...................همون روزا بود که
وحشتناکترین اتفاق زندگیم افتاد........../New%20Folder/1.jpg)
/New%20Folder/p271.jpg)

........دلم تنگ شده
