قسمت سوم

مدرسه ها باز شده بود۰ مامانم یه چیزایی فهمیده بود ولی هیچی نگفت تا روزی
که من با یک اشتباه
کوچیک لو رفتم۰هادی گفت بهتره همه چیزو به مامانت
 بگیم منم قبول کردم اون زنگ زدو همه چیزو به مامانم گفت۰مامانم گفت هرچه زودتر
تموم کنید.ولی ما تموم نکردیم.مامانم فکر میکرد ما تموم کردیم.باهم بودیم تا روزی که هادی رفت
خونه ی یکی از دوستای دانشجوش از همون جا همه چیز شروع شد...................... 

غیبت

سلام               سلام
بعد یه غیبت طولانی امدم تا بقیه ی داستانمو بنویسم