پسرا همشون نامردن
تنهایی
عید ولی دوسش داشتم ما واسه تعطیلات عید رفته بودیم نیشابور بهش گفت به ستایش بگو می خوام دوباره باهاش دوست شم گفت که من ستایشو خیلی دوست دارم دختر خالمم یهو رگ غیرتش میزنه بالاو به دوست پسرش میگه درست روز سوم عید میرن سراغ هادی کلی کتکش میزنن بیچاره هادی من ولی اون میگه من همچین چیزی نگفتم دیگه ستایشو می خوام چی کار. من بعد اون ماجرا دیگه بیخیال هادی شده بودمو گفتم که اون دیگه مال من نیست بیشتر با مرتضی بودم وحشتناکترین اتفاق زندگیم افتاد..........
بود من با مرتضی دوست شده بودم
دوسش داشتم
نه به اندازه هادی ![]()
![]()
....هادی به دختر خالم زنگ زدو![]()
![]()
![]()
.......
بود که دوست پسر دختر خالم با دوستش ![]()
......................هادیو پیدا میکننو
............
و دارم با سارا نامزد میکنمو![]()
.....................
......................
...................همون روزا بود که/New%20Folder/1.jpg)
| Design By : Night Skin |

