تبليغاتX
پسرا همشون نامردن - قسمت یازدهم


پسرا همشون نامردن

تنهایی

قسمت یازدهم

اون زنگیدو منم رفت رو موخش....................

به قول بچه ها مخشو ریختم تو کاسه نونم تیکه تیکه کردم بعد اب ریختم

روش با قاشق دادم دهنش.................

خلاصه

کاری کردم که پسره که اسمش مرتضی

بود فک کرد که خدا منو از اون بالا انداخته که بیام فقط با اون

دوست شم ولی بیچاره نمیدونست که بخاطره تنفر

از پسرا دارم واسش این کارارو میکنم ولی بعدها فهمیدم که اونم مثه

همه پسرا نامردو کثافت......................................

من هادی دوست داشتم ولی جوری  برخورد میکردم که انگار از

اون متنفرم ولی من میمردم براش اون تمام زندگیم بود

 همش از

خدا می خواست که تقاص کاری که بامن کرده رو ببین..............

قربونه خدا برم که  کم نذاشت واسم.....................

خلاصه

اون روز رفتم خونه هیشکی نبود بازم مثه همیشه تنهاییمو حس کردم

اینجور موقع ها معمولا میزنگیدم به هادی ولی دیگه هادی نبود........

یهو یه چیز بهم گفت که به مرتضی بزنگم missانداختم اون

زنگید ..........................

رفتم پشت پنجره که هم با مرتضی بحرفم هم منتظر هادی باشم

که شاید ببینمش ولی......................

نوشته شده در 87/07/18ساعت 22:49 توسط ستایش| |


Design By : Night Skin