پسرا همشون نامردن
تنهایی
اون زنگیدو منم رفت رو موخش به قول بچه ها مخشو ریختم تو کاسه نونم تیکه تیکه کردم بعد اب ریختم روش با قاشق دادم دهنش خلاصه کاری کردم که پسره که اسمش بود فک کرد که خدا منو از اون بالا انداخته که بیام فقط با اون دوست شم از پسرا دارم واسش این کارارو میکنم همه پسرا نامردو کثافت من اون متنفرم ولی خدا می خواست که تقاص کاری که بامن کرده رو ببین خلاصه اون روز رفتم خونه هیشکی نبود اینجور موقع ها معمولا میزنگیدم به هادی یهو یه چیز بهم گفت که به مرتضی بزنگم زنگید رفتم پشت پنجره که هم با مرتضی که شاید ببینمش
....................
.................![]()
![]()
مرتضی
ولی بیچاره نمیدونست که بخاطره تنفر
ولی بعدها فهمیدم که اونم مثه ![]()
......................................
هادی
دوست داشتم ولی جوری برخورد میکردم که انگار از
من میمردم براش اون تمام زندگیم بود
همش از
..............![]()
قربونه
خدا
برم که کم نذاشت واسم.....................![]()
بازم مثه همیشه تنهاییمو حس کردم![]()
ولی دیگه هادی نبود
........![]()
missانداختم اون
..........................
بحرفم هم منتظر هادی باشم
ولی.
...................../New%20Folder/p271.jpg)
| Design By : Night Skin |

