پسرا همشون نامردن
تنهایی
من زندهام نمیدونم چرا خدا نخواست منو از این دونیای لعنتی خلاص کنه... اون شب بعد خوردن قرص ها مامانم فهمیدو منو برد بیمارستان..... دستو پام لک شده بود دکتر گفت اگه نیم ساعت فقط نیم ساعت دیگه دیرتر میرسیدم مرده بودم...ای کاش که دیرتر میرسیدم .ای کاش..............
قسمت دهم گذشت تا روزی که یکی از دوستام گفت بیاین مزاحمی زنگ بزنیم منم چون خوب میتونستم صدامو مثله بچها کنم مخ کار گرفتنو سپردن به من ......................... زنگ میزدیم به شماره های مختلف......... تا اینکه من از صدای یه پسری خوشم اومدو گفتم میخوام مخه این پسررو کار بگیرم.............اینقد miss انداختیم که بیچاره زنگ زد و.....................
سلام

نوشته شده در 87/07/06ساعت
18:22 توسط ستایش| |
| Design By : Night Skin |

