تبليغاتX
پسرا همشون نامردن - قسمت هشتم


پسرا همشون نامردن

تنهایی

اون روز منو هادی با یه بوسه واشکو اه از هم جدا شدیم.......اون روز
بدترین روز زندگیم بود  اون رفت منم رفتم یعنی تا سر کوچه با هم
رفتیمو بعد جدا شدیم............................................................

دیگه از هادی خبری نداشتم کمتر میومد تو  کوچه ...من همش دمه پنجره


منتظر دیدنش بودم...الان که اینارو مینویسم اشکام همینجوری داره
میریزه     ما اذر ماه از هم جدا شدیم.........من سارا رو تو مدرسه
میدیدمو زره زره اب میشدم ....................سخت بود خیلی سخت.
.........هادیو سارا هر شنبه با هم میرفتن سینما من یه روز  که داشتم
میرفتم کلاس هادیو سارا رو دیدم که دست تو دست هم داشتن میرفتن
.............

هادی وقتی منو دید از گوشه چشماش یه اشک کوچولو افتاد پایین سارا


منو با غرو نیگاه میکرد هادی دست سارا رو  ول کرد امد طرف من
و..................................................................

نوشته شده در 87/06/28ساعت 14:36 توسط ستایش| |


Design By : Night Skin