پسرا همشون نامردن
تنهایی
دیگه از هادی خبری نداشتم هادی وقتی منو دید از گوشه چشماش یه اشک کوچولو افتاد پایین
واشکو
اه از هم جدا شدیم
.......اون روز
بدترین روز زندگیم بود
اون رفت منم رفتم
یعنی تا سر کوچه با هم
رفتیمو بعد جدا شدیم
............................................................
کمتر میومد تو کوچه ...من همش دمه پنجره
منتظر دیدنش بودم.
..الان که اینارو مینویسم اشکام همینجوری داره
میریزه ![]()
![]()
ما اذر ماه از هم جدا شدیم
.........من سارا رو تو مدرسه
میدیدمو زره زره اب میشدم![]()
....................سخت بود خیلی سخت.
.........هادیو سارا هر شنبه با هم میرفتن سینما
من یه روز که داشتم
میرفتم کلاس هادیو سارا رو دیدم که دست تو دست هم داشتن میرفتن
.
............
سارا
منو با غرو نیگاه میکرد
هادی دست سارا رو ول کرد امد طرف من
و..................................................................
| Design By : Night Skin |


