تبليغاتX
پسرا همشون نامردن


پسرا همشون نامردن

تنهایی

روز دختر مبارک
نوشته شده در 88/07/28ساعت 18:53 توسط ستایش| |

قسمت ۱۹

واقعا متاسفم براي اونايي كه انقد سطح فكرشون


پايينه من اين وبلاگو برا كل كل نذاشتم گذاشتم كه از
تجربياتم استفاده شه

منم نميگم همهي پسرا نامردن 80% نامردن


كه باعث بد نامي 20% باقي مونده ميشن

متاسفم پسراي اوغده اي(درسته) كه اومدن تو وبلاگ


منو اوغدشنو خالي كردن

سعي مي كنم يه وبلاگ براي اونام وا كنم


گناه دارن اين اوغده سر دلشون ميمونه
فردا پس فردا رودل مي كنن ننه باباشون ميان
يقه مارو ميگيرن

بيخيال .


به داستانمون برسيم






منو اشكان باهم دست شديم برخلاف بقيه پسرا
اون خيلي خوب بود جزو اون 20% بود

منو اون باهم بوديم ما دقيقا فرداي ولنتاين با هم اشنا شديم


اون بعد يه هفته يه كاري براش پيش اومد كه قرار شد
يه سفر 2ماه بره انگيليس

اونم رفت ولي يه خطو يه گوشي برام گرفت گفت اينو خاموش نكن


كه برگشتم باهات تماس بگيرم منم قبول كردم ..................

گذشت تا شد 18اسفند كه كاش هيچ وقت اون روز نمي اومد


من تصميم گرفته بودم كه ديگه به هيچ كس دل نبندم
ولي خدا نخواست

ساعت 5 بعد از ظهر بود


ساعت 6 كلاس داشتم تصميم گرفتم با دوستم برم بازار


يه دوري بزنيم تو راه بوديم داشتيم ميرفتيم كه دور ميدون
يكي همينجوري بوغ ميزد منم عصبي شدم

برگشتم ببينم كه كيه همونجا خوشكم زد وااااااااااااااااااي


اين پسر چه خوشگل بود


به من اشاره زد كه بيا بعد كارتشو گرفت طرفم كه من فهميدم مي خواد
شماره بده گفتم من شماره نميگيرم بعد رفتم

خيلي ناز بود


رفتيم كه ديدم دوباره از روبه رو دوباره اومد


ماشينو پارك كرد گفت بيا شمارمو بگير منم گفتم
تو مي خواي شماره بدي من بيام بگيرم؟

گفت ببخشيد بعد از ماشين پياده شد


اومد جلومو تا كمر جلوم دلا شد گفت بفرماييد منم دوباره گفتم


شرمنده نمي گيرم

به راهم ادامه دادم


اونم اومد اينقد گير شد ك با اصرار دوستم شمارشو گرفتم


باورم نميشد چه تيكه اي بهم شماره داده


شماررو دادو با كلي خواهش كه بهش بزنگم رفت


فرداي اون روز باز با اصرار دوستم بهش زنگ زدم


اسمش محمد بود 24 ساله و ارايشگر
بعد اينكه يكم به مغزم فشار اوردم فهميدم بعله اي اقا محمد
همون پسر معروف خوشگلست
كه به هيچكس پا نميده

دوستي ما شروع شد ...................................


 

بقيشو بعد ميگم ديگه خسته شدم.........


 

دوستون دارم بوووووووووووووووووووووووس باي


نوشته شده در 88/07/17ساعت 10:5 توسط ستایش| |

شرمنده که اینقدردیر اپ کردم همشو میگم براتون


قسمت ۱۸


با مسعود دوست شدم چون دیگه خسته شده بودم حداقل می دونستم وعده ی


الکی بهم نمیده حدود ۶ماه با هم دوست بودیم تا اینکه به خودم اومدمو گفتم اون
دختر بیچاره چه گناهی کرده که مسعود باید اینجوری با شه اسم دختره مهرناز
بودخلاصه بی خیال اون شدمو خیلی راحت از هم جدا شدیم

تو همین ۶ماه بود که فهمیدم هادی با یکیدیگه رفیق شده ولی بعدها انکار کرد که


همچین چیزیه

منم کلا بیخیاله هادی شده بودم


۲۶بهمن فردای  ولنتاین بود که با یکی اشنا شدم که خیلی کمکم کرد اسمش


اشکان بود ۲۵سالش بودو مهندس عمران بود جاتون خالی از بچه مایه دارا  بود

زانتیا سفید داشت حالا اشنایی ما چطور بود اینجوری که پارک ممنوع پارک کرده بود


(از اونجایی که مایه دارا براشون مهم نیت حتی میتونن وسط خیابون پارک کنن اونم
پارک ممنوع پارک کرده بود)پلیس داشت براش جریمه مینوشت خودش نبود منم
گفتم اینجور ادما حقشونه مخصوصا اگه پسر جوون باشه یهو دیدم یه اقا خوشتیپه
اومد کنارمو گفت اره حقشه

به پلیس گفت اقا دوبرابر بنویس حق با این خانومه


بعد فت به زور برگه جریمه رو از پلیس گرفت گفت خانوم به نظر شما  چقدر باشه


خوبه گفتم هرچی بیشتر بهتر

اونم خودش جریمه رو نوشتو گذاشت زیر برف پاک کنه


ماشین من منتظر تاکسی بودم
دیدم اون رفت اون ور خیابونو برگشت اصلا انگار منو نمیشناسه
رفت طرف ماشینو در ماشینو وا کرد بعد پیاده شدو به من گفت
خانوم شما اینجا بودی نمی دونی کودوم پلیس این برگه رو نوشته
منم که داشتم از تعجب شاخ در می اوردم یهو زدم زیره خنده اونم کلی خندید
بعدم خیلی ما دبانه ازم خواهش کرد سوار ماشین شمو بعد شماره دادو
منو رسوند خونه اینم از اشنایی جالب منو اشکان 
 ........................

 

 

 

۲۸ شهریور تولدم بود فکر میکردم خیلیا تبریک بگن ولی هیچکس یادش نبود

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت 3:11 توسط ستایش| |

بچه ها کنکور قبول شدم
البته تئوریو.عملی ابان قول
میدم از این به بعد زود به زود
اپ کنم 
بووووووووووووووووووووووووس                                    
 
نوشته شده در 88/06/18ساعت 19:25 توسط ستایش| |

 بچه ها کنکورو گند زدم(ماجراشو تو

قسمتای بعد میگم)


اینم قسمت۱۷


   ارش رفت و من تنها شدم .
هادي هم قرار بود با ارش بره ولي مثل اينكه اونو ميبينه در ميره .

ارش رفت 1ماه ازش هيچ خبري نداشتم .
بعد يه ماه كه من در به در دنبالش بودم اقا زنگ ميزنه
خيلي سرد باهام برخورد مي كرد ولي من دلم راش يه زره شده بود
تو محرم بود كه فهميدم داره مياد ولي نه به من زنگ زد نه خبر داد
سولماز اومد خونمون كه بريم مسجد محلمون من از در مسجد كه اومدم
بيرون تا سولمازو از امير تحويل بگيرم .
ديدم همه دارن يه جوري نيگام ميكنن برگشتم ديدم ارش كنارماشين امير
واستاده نتونستم خودمو كنترل كنم دوييدم طرفش  بهش كه رسيدم
احساس كردم اين ارش من نيست
ولي  اون خودش بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امير پيشنهاد كرد بريم يه دور بزنيم منم قبول كردم .
ارش برام يه غريبه شده بود ولي من دوسش داشتم اون شب گذشت.
اما خيلي سخت ارش رفتو يه هفته بعد اموزشي سر بازيش تموم شد
اون اومد خط ثابتش قطع شده بود .
به اصرار من يه ايرانسل خريد باهم بوديم.........
ولی ارش عوض شده بود  هر 2روز يه بار زنگ ميزد .
تا فاصله بين زنگش شد يه هفته من زنگ زدم ارش نبود....
خطشو داده بود به دوستش ......
به من نگفته بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم گفتم ديگه همه چي تموم شد. زنگ زدم
به سولماز گفتم به اقا ارش بگين ستايش گفت همه چي تموم .
اون شبي كه بهش گفتن از خونه خودشون تا خونه ما دوييد اومد
دمه پنجره اتاقم گفت اينا چي ميگن؟ گفتم من ديگه تورو نمي خوام .
گفت چرا ؟
گفتم فكر كن مي فهمي .
گفت منو ببخش .گفتم ديگه بهم نزنگ !

اون شب دوستاش به زور اونو بردن
زنگ ميزد ولي جوابشو نميدادم

گذشت تا زماني كه دوستم منو با داداش دوست پسرش اشنا كرد
بوتيك لباس داشت خوشتيپ بود وللللللللللللللللي.......................
 اسمش مسعود بود
من باهاش دوست شدم
ولي فهميدم سه ساله با يكي ديگه دوسته
نامردي پسرارو ببينين..............
من باهاش بودم چون خسته شده بودم حداقل میدونستم
که یکی دیگرو می خواد منو به بازی نمی گیره.......گذشت تا .........

نوشته شده در 88/05/07ساعت 21:47 توسط ستایش| |

سلام

 

چرا اونجوري نيگاه مي كنين

 

بخدا سرم خيلي شلوغه
وقت ندارم اپ كنمو بقيه ي خاطراتمو بنويسم

شرمنده همتونم قول ميدم اين بار كه اومدم سه قسمتو با هم تايپ كنم


حالا اشتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


بلا نصبت شما مثل يه موجود چهار دستو پا دارم درس ميخونم اخه ۲مرداد


كنكور دارم

ترو خدا برام دعا كنيد


همتونو دووووووووووووووووووووووووست دارم 


ميخوام وقتي برگشتم  كلي نظر تو قسمت نظر ها باشه

ميخوام ببينم چقدر دوسم دارينو برام دعا ميكنين


قربونه همتون


 راستی ۲۰ روز پیش

 

وبلاگم ۱ سالش شد.بهش

 

تبریک میگم.

 

قربونه وبلاگمم میرم

 

نوشته شده در 88/04/21ساعت 18:48 توسط ستایش| |

قسمت شانزدهم
سر صحبت رو باز کرد یه لحظه همه چیو فراموش کردم  
 انگار این هادی اون
هادی قبلی نبود.ولی دوباره بخودم اومدم ویادم اومد که این هادی همون
هادی کثافت خیانت کاره...........

مثل همیشه شروع کرد به چرب زبونی گفت من سارارو با یه پسره دید مو
بهم خیانت کردو منم ولش کردم ولی من باور نکردم...............

خلاصه اخرش گفت می خوام دوباره با هم باشیم مثل قبل..... یه لحظه
خوشحال شدم گفتم خدایا هادی منو دوباره بهم بر گردوندی

ممنونم خدا جون ولی دوباره یاده اون کثافت کاریاش افتادم  گفتم این تو
بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست  بهش گفتم هادی جان رو سر من دو تا
گوش دراز مخملی دیدی که دوباره برگشتی این حرفارو میزنی یا فکر میکنی
مغز خر خوردم که دوباره بر گردم

شرمندتم دور من یه خط قرمز پر رنگ بکش

گفت ستایش به خدا بدون تو نمیتونم گفتم اسم خدارو تو دهن کثیفت نیار
گفتم کارت دیگه تموم شد گفت نه گفتم کارت؟   گفت بر گرد گفتم نه و
گوشیو قطع کردم

تو دلم اشوب بود من به ارش خیانت کرده بودم با یه کثافت حرف زده بودم

تازه از یه طرف دیگه اون کثافت هادی من بودو من عاشقش بودم اون تمام
زندگی من بود ولی غرورم می گفت نه اون همون هادی پستو
کثیف.....................

منو ارش لحظه های خوبی باهم داشتیم تا وقتی که سرو کله gf قبلیه
mrارش پیدا شد ازاده جونو میگم

به گفته خود ارش که می گفت جوابشو نمیدم ولی من باور نکردم تا  اینکه 
منو صبا رفتیم یه کافی شاپ که....................

دمه خدا گرم چه حالایی میده به من

ازاده جونو mrارش در حال گپ زدن بودن البته در حال دعوا ولی ارش به من
گفته بود دارم میرم استخر تمرین ولی اینجا چیکار می کرد متوجه اومدن من
نشد منم با صبا رفتم یه گوشه نشستیم و اونارو زیر نظر گرفتیم

بعد یک ربع دیدم صدای خنده و خوشو بش ششون کله کافی شاپو گرفته
منم نامردی نکردمو زنگ زدم به گوشی ارش وقتی گوشیش زنگ خورد یهو
دستپاچه شد اخه جلو ازاده جون ضایه میشد بلاخره بر داشت گوشیو گفتم
کجایی با کمال پرویی گفت  خونه امیر اینام گفتم گوشیو بده امیر گفت الان
نیست بعد گفتم خوب ok مزاحمتون نمیشم  همون طور که گوشی دستم
بود رفتم جولوش واستادم بدون معطلی زدم زیر
گوشش..................................

وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی

جاتون خالی چه صحنه ای بود...............

تا 2هفته جوابشو ندادم

بعد 2هفته که جوابشو دادم گفت ستایش من عاشقتم من ترو می خوام چرا
این کارارو می کنی من گفتم برو ازاده جونو بخواه

خلاصه کلی بلا نصبت اوسگلم کرد منم چون دوسش داشتم
اوسگ............شدم...............

ایشون فرمودند ازاده خانوم جون  می خواست گوشیمو بهم بر گردونه و از
این چرتو پرتا منم...............

هادی هم مثل زیر نویس هی میومدو می رفت

تا شد وقتی که قرار شد ارش بره خدمت اموزشی شیراز

اخرین شب تا صبح با هم حرف زدیمو گریه کردیم و اون
رفت....................................


نوشته شده در 88/02/25ساعت 16:28 توسط ستایش| |

رهايم ساختي!

هر بار مرا كشيدي

و هر بار بيشتر رهايم كردي.

در ميان هجوم بادهاي سهمگين

فريادهايم شنيده ات نيامد،

همانگونه كه

ترك هايم ديده ات.

و به ناگاه

- خسته از اين بازي-

با فرفره اي كه در جيب داشتي،

بي خيال رفتي....

و من

محبوس در لابلاي شاخه هاي درختي پير

هربام تا شام

رد سنگهاي اين كودكان بازيگوش را

بر تنم به نظاره مي نشينم!
نوشته شده در 88/01/22ساعت 20:45 توسط ستایش| |

قالبو عوض کردم نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوبه؟

 

نوشته شده در 88/01/02ساعت 14:38 توسط ستایش| |

 ¤ø„¸¨°º¤ø„¸ ¸„ø¤º°¨¸„ø¤º°¨
¨°º¤ø„¸ HaPpY ¸„ø¤º°¨
¸„ø¤º°¨ NeW yEaR``°º¤ø„¸
¸„ø¤º ``°º¤ø„¸ ¤ø„¸¨°º¤ø„¸¸„

سال نو مبارک

پارسال این موقع داشتم

اشکامو پاک می کردم ولی

الان دارم می خندم

خدا یا به خاطر صبری

که بهم دادی ازت

ممنونم

نوشته شده در 88/01/02ساعت 13:49 توسط ستایش| |

قسمت پانزدهم



منو ارش به خوبی و خوشی باهم دوست شدیم


همین موقع ها بود که بو گنده هادی میومد..............
من از اونجایی که عاشق این موجود پستم این بو رو دنبال کردم
که ببینم به کجا میرسه ................
من رفته بودم خرید که یه صدای اشنا منو صدا زد این صدا هیچ وقت از
گوشم بیرون نمیره اخه قشنگترین صدایی بود که تو زندگیم شنیدم
صدا گفت ستایش من اینورو اون ورو  نگاه کردم
صدای هادی بود ولی هادیو نمی دیدم
دوباره گفت ستایش که قلبم افتاد وسط پیاده رو
اره هادی بود۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
خودش بود۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
اخ که چقد دلم برای صداش تنگ شده بود دلم برای هادی تنگ شده بود
برگشتمو دیدم هادی با همون نگاه مرموز ولی دوست داشتنیش داره نگاهم
میکنه ولی من خیلی عادی برخورد کردم۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
سلام کرد سلام کردم
گفتم چه عجب یاده کشته مرده های قبلیتون کردین
گفت منو ببخش همونجا  اشک از چشای هردومون جاری شد
گفت شمارمو یادته گفتم اره مگه میشه یادم بره من بعده ۷ماه شمارش
هنوز یادم بود
گفت زنگ بزن کارت دارم۰۰۰۰
گفتم نه۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
گفت اینجا نمیشه همه چیزو بهت بگم پس زنگ بزن منم قبول کردم
به خونه رسیدمو بهش زنگ زدم
واااااااااااااااااای۰۰۰۰۰۰۰۰۰
این هادی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
هادی من۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
عشقم۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
سخت بود ولی سر صحبتو اون باز کردو گفت......................

نوشته شده در 87/12/07ساعت 15:45 توسط ستایش| |

اامروز

تولد دوستم مریم جونه

تولدش مبارک

ایشاا...

تولد ۱۲۰ سالگیشو تو این وبلاگ تبریک بگم

نوشته شده در 87/12/01ساعت 1:18 توسط ستایش| |

 قسمت چهاردهم




اره تا اونجا گفتم که دوستم از پشت بهم خنجر.............


مرتضی مجبور بد که به سمیرا بزنگه تا با من صحبت کنه همین موقع ها بود که
سمیرا رو مخ دوست پسره بنده میرن و ایشونو از من متنفر می فرمایند....

مرتضی سه بار خود کشی کرد ولی بی فایده بود منم افسردگی دوباره بر گشت


سراغمو دکترو بیمارستانو...............

(اینجاست که به نامردی دخترا هم پی میبریم)


اخرشم که مرتضی به سمیرا پیشنهاد دوستی


میدنو.........بعععععععععععععععععععععله(جالب نه؟من خودمم هنوز توش
موندم.جالبتر اینکه این اولین خنجر سمیرا خانم نبود جالبتر

از اون اینکه من هنوز با سمیرا رابطه دارم)


با اینهمه اتفاق امتحاناتو دادمو با معدل ۲۰/۱۹قبول شدم و چشمه بعضیارو از کاسه در


اوردم

بعد این ماجرا ها من تصمیم گرفتم که دیگه با هیچکس تریپ نبندم


تا نامزدی دختر داییم که دوست دوست پسر دختر خالم ارشو دیدم


و دوباره زد به سرم


دختر خالم سولماز گفت که اقا tirip love دارن منم بیخیال شدم


(لازم به ذکره که بگم ارش همونی که با هادی دعوا افتاده بودو.........)


همون روزا بود که خبری از هادیو سارا شنیدم


کلاغ گفته بود که هادیو سارا کاملا جدی از هم جدا شدن


دو هفته از ماجرا نامزدی دختر داییم میگذشت که سولماز زنگ زدو گفت ارشو ازاده


هم از هم جدا شدن............... دمه خدا گرم چه حالی داد

بهمون ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سولماز گفت ارش شمارمو می خواد منم گفتم بده


منو ارش tirip بستیمو.......


همین موقع ها بود که سرو کله هادی پیدا شد............................






نوشته شده در 87/11/25ساعت 13:36 توسط ستایش| |

بعد یه غیبت طولانی دوباره مینویسم



قسمت سیزدهم
واسه خرید رفته بودیم بیرون.....
داشتیم بر می گشتیم که تا وارد کوچه شدیم من یه ماشین مشکوک دیدم
که توش یه چیزه مشکوک تر بود من عینکی ام و اون روز عینکم
شکسته بودو
به همه چی بیشتر توجه میکردم
یه پژو اردی بود که که کنار دیوار پارک شده بود.احساس کردم تو ماشین
یه چیزیه رفتم جلو تر تا ببینم چیه که.......................
چشتون روز بد نبینه هیچوقت این موضوع رو فراموش نمی کنم
حتی الان که دارم typمیکنم تنم از تررررررررررررررررررررررررس میلرزه
خوب فکر میکنید چی دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یهجنازه
خیلی وحشتناک بود یه مرد ۴۰ ۵۰ ساله بود که باد کرده بودسیبیل
داشت
و مشخص بود که زمان زنده بودنش ادم چاقی بوده اونو کشته بودن
صورتشو نمیدونم با چی سوزونده بودن میگن که با اب جوش سوزوندنش
انگار می خواستن ازش حرف بکشن که اون بلا رو سرش اوردن
تو شکمش چاقو زده بودن و روشو باند گذاشته بودن
کفه ماشین پره خون بود
از لای در ماشین چند قطره خون ریخته بود پایینو..........................
جیغ کشیدم و گوشیمو در اوردم تا زنگ بزنم به ۱۱۰زنگ زدم ولی نتونستم
حرف بزنم گوشیو دادم به........ادرس دادو اونا اومدن

این اتفاق دقیقا دمه در خونه که ما توش مهمون بودیم افتاد


من دیگه نتونستم تحمل کنم بابام اومدو منو برد بیرون


تا ۲هفته با کابوس اون مرده از خواب می پریدم و فقط جیغ می کشیدم ۲


۳ ماهی طول کشید تا حالم خوب شد

هنوز با مرتضی دوست بودم گذشت تا شد موقع امتحانا


بابام گوشیمو ازم گرفته بود و مرتضی مجبور بود زنگ بزنه به گوشی دوستم


بد بختی من دوباره از همونجا شروع شد


دوستم از پشت بهم خنجر زد


 

 

نوشته شده در 87/10/11ساعت 14:1 توسط ستایش| |

چند روزی است که به زندگی گذشته خود زیاد فکر
میکنم.
گذشته ای که پر از پیچ و خم های زندگی است
گذشته ای که بیشتر ان را با سختی سپری کردم
زمانی که هر کسی مرا میدید به ان لبخند من حسرت
میخورد و نمی دانست که در دل کو چک من چه
قوقایی است و در ان لحظه هم فقط به امید اینده تلاش
می کردم ایندهای که اکنون در پیش رو ی من است
به ارزوهای که در سر داشتم و فنا شد و امید های که
یک به یک به باد رفت و هیچ چیز از ان ها باقی
نماند جز حسرتی از گذشته و افسوسی در اینده

نوشته شده در 87/09/18ساعت 14:14 توسط ستایش| |

گردبادسردجدایی

دریای بی مهرزندگی

منم ناخدای تنهایی

فانوس دریایی مهربان را

پشت سر انداختم

و

فریاد زدم حرکت به سوی تنهایی 

نوشته شده در 87/08/27ساعت 20:34 توسط ستایش| |

قسمت دوازدهم

عید بود من با مرتضی دوست شده بودم دوسش داشتم نه به اندازه هادی

ولی دوسش داشتم

ما واسه تعطیلات عید رفته بودیم نیشابور....هادی به دختر خالم زنگ زدو

بهش گفت به ستایش بگو می خوام دوباره باهاش دوست شم

گفت که من ستایشو خیلی دوست دارم

دختر خالمم یهو رگ غیرتش میزنه بالاو به دوست پسرش میگه.......

درست روز سوم عید بود که دوست پسر دختر خالم با دوستش

میرن سراغ هادی......................هادیو پیدا میکننو

کلی کتکش میزنن بیچاره هادی من............

ولی اون میگه من همچین چیزی نگفتم و دارم با سارا نامزد میکنمو

دیگه ستایشو می خوام چی کار......................

من بعد اون ماجرا دیگه بیخیال هادی شده بودمو گفتم که

اون  دیگه مال من نیست......................

بیشتر با مرتضی بودم...................همون روزا بود که

وحشتناکترین اتفاق زندگیم افتاد..........

 

نوشته شده در 87/07/29ساعت 12:25 توسط ستایش| |

قسمت یازدهم

اون زنگیدو منم رفت رو موخش....................

به قول بچه ها مخشو ریختم تو کاسه نونم تیکه تیکه کردم بعد اب ریختم

روش با قاشق دادم دهنش.................

خلاصه

کاری کردم که پسره که اسمش مرتضی

بود فک کرد که خدا منو از اون بالا انداخته که بیام فقط با اون

دوست شم ولی بیچاره نمیدونست که بخاطره تنفر

از پسرا دارم واسش این کارارو میکنم ولی بعدها فهمیدم که اونم مثه

همه پسرا نامردو کثافت......................................

من هادی دوست داشتم ولی جوری  برخورد میکردم که انگار از

اون متنفرم ولی من میمردم براش اون تمام زندگیم بود

 همش از

خدا می خواست که تقاص کاری که بامن کرده رو ببین..............

قربونه خدا برم که  کم نذاشت واسم.....................

خلاصه

اون روز رفتم خونه هیشکی نبود بازم مثه همیشه تنهاییمو حس کردم

اینجور موقع ها معمولا میزنگیدم به هادی ولی دیگه هادی نبود........

یهو یه چیز بهم گفت که به مرتضی بزنگم missانداختم اون

زنگید ..........................

رفتم پشت پنجره که هم با مرتضی بحرفم هم منتظر هادی باشم

که شاید ببینمش ولی......................

نوشته شده در 87/07/18ساعت 22:49 توسط ستایش| |

امروز اصلا حالم خوب نیست.........

دلم گرفته........دلم تنگ شده....

از هادیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir بدم میاد متنفرم ازش

نوشته شده در 87/07/13ساعت 21:59 توسط ستایش| |

سلام

من زندهام نمیدونم چرا خدا نخواست منو از این دونیای

لعنتی خلاص کنه... اون شب بعد خوردن قرص ها مامانم

فهمیدو منو برد بیمارستان.....

دستو پام لک شده بود دکتر گفت اگه نیم ساعت فقط

نیم ساعت دیگه دیرتر میرسیدم  مرده بودم...ای کاش

که دیرتر میرسیدم .ای کاش..............


قسمت دهم

گذشت تا روزی که یکی از دوستام  گفت بیاین مزاحمی

 زنگ بزنیم منم چون خوب میتونستم صدامو مثله بچها

کنم مخ کار گرفتنو سپردن به من .........................

زنگ میزدیم به شماره های مختلف.........

تا اینکه من از صدای یه پسری خوشم اومدو گفتم

میخوام مخه این پسررو کار بگیرم.............اینقد miss

انداختیم که بیچاره زنگ زد و.....................

نوشته شده در 87/07/06ساعت 18:22 توسط ستایش| |

این اخرین سلامی که به شماها میکنم دیگه نمیتونم

این دنیایه لعنتی رو تحمل کنم ............

میخوام از این دنیا دست بکشم....

همین امشب کارو تموم میکنم......از رگ زدن میترس ولی میگن با قرص چیزی نمیفهمم...................

شب اخری نمیخوام زیاد وقتتونو بگیرم فقط اومدم بگم

bye for ever یه چیز دیگه یادم رفت بگم تمام خاطراتمو نوشتم دادم به دختر خالم بعد من اون میاد اپ میکنه

دوووووووستون دارم.

نوشته شده در 87/06/31ساعت 0:49 توسط ستایش| |

  
دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم
 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
 
 
 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها


 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!


 
  و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 
 
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !


و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........


و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
 
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
 
 چه قدر هم تنها !!


 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
 
دچار یعنی
..........عاشق!!!!
  
 
http://mosiiiii.persiangig.ir/image/4289789-lg.jpg

 
و فکر کن که چه تنهاست ،
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
 
 
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
 
 
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
 
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

 
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست ............ ..
 
 
 
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
 
همیشه فاصله ای هست ............ ......... ......


 دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد !
 
  و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..


  و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
 
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
 
  همیشه عاشق تنهاست ............ ......... ....

http://i33.tinypic.com/2rzdtnk.jpg

 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 
 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
 
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند 

  

  و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..



  و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
 
 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 
  هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!


حیاط روشن بود
و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............ .....


  
سهراب سپهری


به یاد شب تلخ بارانی،

که چشم انتظار بازگشتت از سفر بودم یگانه عشقم...

نوشته شده در 87/06/30ساعت 23:49 توسط ستایش| |

داشت میومد طرفم که  سارا دستشو گر فتو با هم رفتن اون ور خیابون

دیدن سارا با هادی اونم دست تو دست واااااااااااااای........


بعد اون ماجرا دیگه هادیو ندیدم....من افسردگی شدید گرفته بودم


دستم همش میلرزید مامانم منو برد دکتر ..................


دکتر گفت بیماری عصبی گرفتم..گفت نباید استرس داشته باشم.....


 تو مدرسه کمتر میرفتم کلاس بیشتره کلاسامو میپیچوندم و با دوست


صمیمیم صبا تو حیاط میشستیمو با هم گریه میکردیم..............


گذشت تا روزی که................................


نوشته شده در 87/06/30ساعت 2:38 توسط ستایش| |

 
نوشته شده در 87/06/29ساعت 21:3 توسط ستایش| |

سلام

اینو در جواب کسی مینویسم که میگه چیز خاصی ندیدم که بفهمم کجاش


پسرا نامردن .........

نامردی از این بزرگتر که یکی ۳سال با یکی دیگه باشه(تریپ love)بعد بره با


یکی دیگه دوست شه(تریپloveببنده)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما این نامردی نیست؟؟؟؟؟؟

اینهمه نا مردی..............................................


متنو کامل بخون بعد اظهاره نظر کن................................

نوشته شده در 87/06/29ساعت 21:0 توسط ستایش| |

از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر می کنم خیلی لطف کردن مرسی

نوشته شده در 87/06/29ساعت 20:35 توسط ستایش| |

اون روز منو هادی با یه بوسه واشکو اه از هم جدا شدیم.......اون روز
بدترین روز زندگیم بود  اون رفت منم رفتم یعنی تا سر کوچه با هم
رفتیمو بعد جدا شدیم............................................................

دیگه از هادی خبری نداشتم کمتر میومد تو  کوچه ...من همش دمه پنجره


منتظر دیدنش بودم...الان که اینارو مینویسم اشکام همینجوری داره
میریزه     ما اذر ماه از هم جدا شدیم.........من سارا رو تو مدرسه
میدیدمو زره زره اب میشدم ....................سخت بود خیلی سخت.
.........هادیو سارا هر شنبه با هم میرفتن سینما من یه روز  که داشتم
میرفتم کلاس هادیو سارا رو دیدم که دست تو دست هم داشتن میرفتن
.............

هادی وقتی منو دید از گوشه چشماش یه اشک کوچولو افتاد پایین سارا


منو با غرو نیگاه میکرد هادی دست سارا رو  ول کرد امد طرف من
و..................................................................

نوشته شده در 87/06/28ساعت 14:36 توسط ستایش| |

امروز شدم ۱۷ ساله...............یه خبر جالب .هادی از پادگان زنگ زد تبریک گفت...........
نوشته شده در 87/06/28ساعت 13:17 توسط ستایش| |

یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحهادی منظ

یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحظه دیدارت سر میکنم.

عشق تو در دلم خانه گزیده و مرا دربند خویش اسیر کرده.

بدون عطر هستی بخشت بسان پرستویی هستم که هرگز به آشیانه نمیرسد.

عشق را دوست دارم اما فقط برای تو باشد.

زندگی را دوست دارم اما در کنارت.

مرگ را دوست دارم برای لحظه ای که دیگر تو را ندارم.

ه دیدارت سر میکنم.

نوشته شده در 87/06/27ساعت 23:49 توسط ستایش| |

فردا تولدمه...........................

تولد تولد تولدم مبارک

 

نوشته شده در 87/06/27ساعت 15:26 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/27ساعت 15:14 توسط ستایش| |

 

این دکلمه رو هادی اول دوستیمون برام خوند گفت نمی خوام مثل دختره


باشی..........این ذکلمرو سیاوش قمیشی خونده


من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم...


من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد...
دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست
دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ...
خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ...
گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده
میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا
جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ...

 خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا


بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد...
نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما"
دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت "بیا
برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت
"شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال
من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش...
اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی
كه دوستیم... دوست دوست...

من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می


مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو
میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می
گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ... صندوقش
پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده
بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت
چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام
نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی
دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال


شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده
م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی
كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می
گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من
بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای
خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین
شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای
شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام
رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات
نخورده چیكار می كنه؟

نوشته شده در 87/06/27ساعت 14:28 توسط ستایش| |

تقدیم به کسی که کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن میدهد

نوشته شده در 87/06/27ساعت 13:59 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/26ساعت 14:39 توسط ستایش| |

 به دختر خالم گفته بود  هیچی به من نگه......................................................
ولی اون همون شب همه چیو به من گفت ....
هیشکی باورش نمی شد هادی که واسه من میمرد همچین کاری با من کرده باشه
.......درکش واسه همه سخت بود هیشکی باورش نمیشد.... قبولش واسم سخت بود
..فردای اون روز به هادی زنگیدم گفتم................ هرچی ین منو تو بود تموم شد
................گفت می خواد منو ببینه کلاسمو پیچوندم.......اون ۱۰ دقیقه بعد زنگ من اومد..
اولین باری بود که به موقع میومد......اومد ........گفت منو اندازه سارا دوست داره گفت ۵۰٪
عشقش مال منه و۵۰٪مال سارا من نتونستم همچین چیزیو تحمل کنم پس بهش
گفتم.........نه..............
نوشته شده در 87/06/26ساعت 14:31 توسط ستایش| |

                                                 

 

 

۲۸شهریور  تولدمه میشم


۱۷ ساله تولدم مبارک

نوشته شده در 87/06/25ساعت 21:38 توسط ستایش| |

محرم بود.........شب شام قریبان بود.مارفته بودیم...؟...
قرار بود هادی با خواهرش بیاد اون با دختر خالم در تماس بود...اون اومد.....و زود رفت
.بعدش صوفی رو دیدم.....۱
ساعت بعد رفتن هادی ما رفتیم تو راه خونه بودیم که هادی به دختر خالم زنگید
و یه ماجرا هایی رو گفت که باورش غیر ممکن بوداون گفت ۳ساله که با سارا یعنی همون
دختری که با دوستش ایدین دوست شده دوسته
و همدیگرو میخوان.........................................................................
بقیش باشه واسه بعد

نوشته شده در 87/06/25ساعت 21:29 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/19ساعت 13:19 توسط ستایش| |

امروز هادی رفت خدمت دلم واسش تنگ میشه
نوشته شده در 87/06/19ساعت 13:15 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/19ساعت 13:11 توسط ستایش| |

سارا با ایدین دوست شد و صوفی با امیر .منو هادی باهم بودیم تا روزی که هادی گفت باید ببینمت.منم

 یکی از کلاسامو پیچوندم و با اون قرار گذاشتم.۱ساعت دیر اومد سر قرار ولی واسم مهم نبود.


بعد اومدنش باهم رفتم توی  یه کوچه ای ...


اون گفت که بابای من همه چیزو فهمیده ....گفت که بابام گفته اگه منو می خواد باید رابطمونو قطع کنیم


تا وقتی که وقتش شه.........


هادی گفت منو اون نمیتونیم رابطمونو قطع کنیم پس رابطمونو کم تر میکنیم.....یعنی هفته ای یه بار


باهم روزای چهار شنبه با تلفن حرف میزنیم منم قبو ل کردم.....................


این موضوع ادامه داشت تا ماه محرم.............بد ترین زمان زندگی من اون موقع بود که خیلی چیزارو


فهمیدم.................................................................

نوشته شده در 87/06/19ساعت 12:52 توسط ستایش| |

از پس فاصله ها میخندید ان مسافر که درونش غم تنهایی داشت


بر لبش لبخند در درونش غم تنهایی  در دلش اما من ندانم که چه غوغایی بود
انقدر میدیدم که چه زیبا سعی در اخفای غمش میکرد
بی گمان میدانست که از اسرار او اگاهم
بی گمان می دانست که با رفتن او من به چه سان تنهایم
بی گمان میدانست که من عاشق خنده بی وقفه اویم
او ز قبل گفته بود وقت وداع خون دل می بارد
پس وقت وداع فقط نگاه کرد
و من هنوز غرق نگاه اویم....

نوشته شده در 87/06/18ساعت 23:10 توسط ستایش| |

نگاهم نمي کني چرا که مي ترسي در چشمانت غرق شوم صدايم نمي زني زيرا هراس داري که از
کلامت مست شوم اما بي فايده است......
من غرقم در تلاتم بي جنب وجوش چشمان بسته ات و مستم از فرياد خاموشت...... چون فرهاد تيشه به دست آمدي اما.........
نه کوه که دلم را از ريشه بشکستي..... دلم شکست اما هنوز عاشق است و عشقت در اين دل
شکسته آوازي خوش تر دارد
به قول شاعر که مي گويد: هر چند که ازآينه بي رنگ تر است از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است بشکن دل
بي نواي مارااي عشق اين ساز شکسته اش خوش آهنگتر است
نوشته شده در 87/06/18ساعت 21:19 توسط ستایش| |

گل سرخ
نوشته شده در 87/06/18ساعت 14:54 توسط ستایش| |

دوستهای هادی رو نمیشناختم.گفته بودن واسشون
دوست دوختر پیدا کنم منم قبول کردم.فردای اون روز که رفتم مدرسه به ۲تا از دخترای مدرسه که
سارا سال سوم بود و صوفیا که سال دوم بود پیشنهاد دادم اون ۲تاهم قبول کردن...............قرار شد
شماره هادی رو بهشون بدم کهاول با هادی قرار بزارن بعد با دوستاش که اسمشون ایدین وامیر بود.
  خلاصه اونا قرار گذاشتنو همه دیگرو دیدن......................................

نوشته شده در 87/06/17ساعت 12:15 توسط ستایش| |

مدرسه ها باز شده بود۰ مامانم یه چیزایی فهمیده بود ولی هیچی نگفت تا روزی
که من با یک اشتباه
کوچیک لو رفتم۰هادی گفت بهتره همه چیزو به مامانت
 بگیم منم قبول کردم اون زنگ زدو همه چیزو به مامانم گفت۰مامانم گفت هرچه زودتر
تموم کنید.ولی ما تموم نکردیم.مامانم فکر میکرد ما تموم کردیم.باهم بودیم تا روزی که هادی رفت
خونه ی یکی از دوستای دانشجوش از همون جا همه چیز شروع شد...................... 

نوشته شده در 87/05/31ساعت 21:59 توسط ستایش| |

سلام               سلام
بعد یه غیبت طولانی امدم تا بقیه ی داستانمو بنویسم

نوشته شده در 87/05/31ساعت 21:46 توسط ستایش| |

روز پدر و روز مرد به همه به

خصوص پدر  مهربان خودم

تبریک میگم

نوشته شده در 87/04/25ساعت 13:58 توسط ستایش| |

پدرم

به یمن لطف تو بختم بلند خواهد شد

سرم به خاك رهت ارجمند خواهد شد

لبی كه زمزمه درد می كند شب و روز

به یمن روی تو پر نوشخند خواهد شد

پدر مهربونم روزت مبارک

نوشته شده در 87/04/25ساعت 13:54 توسط ستایش| |

چقدر سخته تو چشای کسی


که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش
یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه
و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار


غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش


هیچی جز سلام نتونی بگی

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما


مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و


اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک


نوشته شده در 87/04/24ساعت 17:44 توسط ستایش| |

    توجه           توجه


امروز ۱۶تیر تولد هادی بود....................

تولدش مبارک امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰سال زنده باشه


نوشته شده در 87/04/16ساعت 19:1 توسط ستایش| |

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممم.شرمنده دیر اپ کردم.یه هفته ای رفته بودم تهران.و حا لا یه خبر باحال
نوشته شده در 87/04/16ساعت 18:55 توسط ستایش| |

قسمت دوم(شب بی پایان)
فردا شب همون روز من دوباره رفتم پایین هادی هم پایین بود رفت زیر یکی از
ساختمونها به من هم گفت  بیا من هم که از خدا خواسته رفتم.
شمارشو داد منم شمارمو دادم خیلی راحت انگار که از قبل هم دیگرو میشناختیم.خلاصه اون شب
گذشت .
فردای اون شب من خونه تنها بودم واسش زنگ زدم یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم .اون گفته بود که
نمیخواد هیچ کس تو محل بدونه که ما باهم دوستیم ولی نمیدونم  چرا ۹روز بعد از دوستیمون همه
فهمیدن که ما با هم دوستیم................
من پشت سرش حرف زیاد میشنیدم که اره هادی پسر خوبی نیستو با دخترای زیادی دوسته ولی
به خودش که می گفتم  انکار میکرد منم حرفشو باور می کردم یعنی هرکی جای من بود باور میکرد.
من خیلی بهش عادت کرده بودم اگه یه روز باهاش حرف نمیزدم میمردم.
همه تو محل میدونستن که من باهاش دوستم و........................................................

نوشته شده در 87/04/08ساعت 15:27 توسط ستایش| |

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .
براي عشق خودت باش ولي خوب باش
نوشته شده در 87/04/08ساعت 14:28 توسط ستایش| |

کوچه باغ تنهایی مرا  هچ کس باور نکردو من باآن فانوس خواب آلودکوچه باغ های ده رادر


جستو جوی یاری گشتم ولی لشکر انبوه تنهایی به من می خندید وپشت سرم ده ی را که
خوابی سرد آن را گرفته بود نشان می داد

نوشته شده در 87/04/08ساعت 9:48 توسط ستایش| |

سلام من چند وقتی سرم شلوغه شرمنده نمیتونم اپ کنم
نوشته شده در 87/04/08ساعت 9:31 توسط ستایش| |


جزیره
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق
عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که
دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

نوشته شده در 87/04/03ساعت 22:20 توسط ستایش| |


اولین قسمت(اشنایی)


  یه روز از روزای تابستون۸۶بود یه خانواده ای تازه اومده  بودن تو محل ما ۳~۴تا ساختمون بالا تر از ما


طبقه ی چهارم میشستن  بر حسب اتفاق دوستم اینا تو ساختمون اونا بودن. 


                                یکی از روزای مرداد ماه بود که عمم با پسر عمم از تهران اومده بودن خونمون من
با پسر عمه ی ۹سالمو خواهر ۶ سالم رفتیم پایین ساختمون تا پسر عمم بازیکنه همین جوری که دور
میزدیم رفتیم سمت  خونه ی دوستم اینا. اونجا بود که متوجه شدم  که اون خانواده ای که تازه اومده
بودن یه پسره ۱۹~۲۰ ساله داشتن منم از روی کنجکاوی دخترانه واستادم تا ببینم اون پسره کیه و چه
شکلیه .اون امد پایین از همون اولش مشخص بود چه ادمیه ولی من  خر نمیدونم چرا با همون
نگاه اول عاشقش شدم .اون یه جوری بود که هرکی میدیدش عاشقش میشد اون جوری که من می
خواستم بود.خلاصه یکم کرم کشتیمو من رفتم خونه ..................................

نوشته شده در 87/04/03ساعت 18:27 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/04/02ساعت 16:41 توسط ستایش| |

  در جوانی قصه خوردم هیچکس یادم نکرد 


                                در قفس ماندم ولی صیاد ازادم نکرد

اتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
                                ارزی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
نوشته شده در 87/04/02ساعت 16:39 توسط ستایش| |


Design By : Night Skin