پسرا همشون نامردن
تنهایی
واقعا متاسفم براي اونايي كه انقد سطح فكرشون
منم نميگم همهي پسرا نامردن متاسفم پسراي اوغده اي(درسته سعي مي كنم يه وبلاگ براي اونام وا كنم بيخيال . منو اون باهم بوديم ما دقيقا فرداي ولنتاين با هم اشنا شديم اونم رفت ولي يه خطو يه گوشي برام گرفت گفت اينو خاموش نكن
گذشت تا شد 18اسفند كه كاش هيچ وقت اون روز نمي اومد ساعت 5 بعد از ظهر بود
ساعت 6 كلاس داشتم تصميم گرفتم با دوستم برم بازار برگشتم ببينم كه كيه همونجا خوشكم زد وااااااااااااااااااي اين پسر چه خوشگل بود خيلي ناز بود رفتيم كه ديدم دوباره از روبه رو دوباره اومد گفت ببخشيد بعد از ماشين پياده شد
اومد جلومو تا كمر جلوم دلا شد گفت بفرماييد منم دوباره گفتم
به راهم ادامه دادم اونم اومد اينقد گير شد ك با اصرار دوستم شمارشو گرفتم باورم نميشد چه تيكه اي بهم شماره داده
شماررو دادو با كلي خواهش كه بهش بزنگم رفت
فرداي اون روز باز با اصرار دوستم بهش زنگ زدم
دوستي ما شروع شد ................................... بقيشو بعد ميگم ديگه خسته شدم......... دوستون دارم بوووووووووووووووووووووووس باي
قسمت ۱۸
با مسعود دوست شدم چون دیگه خسته شده بودم حداقل می دونستم وعده ی
منم کلا بیخیاله هادی شده بودم
۲۶بهمن فردای ولنتاین بود که با یکی اشنا شدم که خیلی کمکم کرد اسمش
زانتیا سفید داشت حالا اشنایی ما چطور بود اینجوری که پارک ممنوع پارک کرده بود
به پلیس گفت اقا دوبرابر بنویس حق با این خانومه
بعد فت به زور برگه جریمه رو از پلیس گرفت گفت خانوم به نظر شما چقدر باشه
اونم خودش جریمه رو نوشتو گذاشت زیر برف پاک کنه
۲۸ شهریور تولدم بود فکر میکردم خیلیا تبریک بگن ولی هیچکس یادش نبود قسمتای بعد میگم)
اینم قسمت۱۷
سلام
چرا اونجوري نيگاه مي كنين
شرمنده همتونم قول ميدم اين بار كه اومدم سه قسمتو با هم تايپ كنم
حالا اشتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بلا نصبت شما مثل يه موجود چهار دستو پا دارم درس ميخونم اخه ۲مرداد
ترو خدا برام دعا كنيد
همتونو دووووووووووووووووووووووووست دارم
ميخوام ببينم چقدر دوسم دارينو برام دعا ميكنين
قربونه همتون
راستی ۲۰ روز پیش وبلاگم ۱ سالش شد.بهش تبریک میگم. قربونه وبلاگمم میرم سال نو مبارک پارسال این موقع داشتم اشکامو پاک می کردم ولی الان دارم می خندم خدا یا به خاطر صبری که بهم دادی ازت ممنونم منو ارش به خوبی و خوشی باهم دوست شدیم تولد دوستم مریم جونه تولدش مبارک ایشاا... تولد ۱۲۰ سالگیشو تو این وبلاگ تبریک بگم قسمت چهاردهم اره تا اونجا گفتم که دوستم از پشت بهم خنجر............. مرتضی سه بار خود کشی کرد ولی بی فایده بود منم افسردگی دوباره بر گشت (اینجاست که به نامردی دخترا هم پی میبریم اخرشم که مرتضی به سمیرا پیشنهاد دوستی
از اون اینکه من هنوز با سمیرا رابطه دارم) با اینهمه اتفاق امتحاناتو دادمو با معدل ۲۰/۱۹قبول شدم و چشمه بعضیارو از کاسه در
بعد این ماجرا ها من تصمیم گرفتم که دیگه با هیچکس تریپ نبندم تا نامزدی دختر داییم که دوست دوست پسر دختر خالم ارشو و دوباره زد به سرم (لازم به ذکره که بگم ارش همونی که با هادی دعوا افتاده بودو... همون روزا بود که خبری از هادیو سارا شنیدم کلاغ گفته بود که هادیو سارا کاملا جدی از هم جدا شدن دو هفته از ماجرا نامزدی دختر داییم میگذشت که سولماز زنگ زدو گفت ارشو ازاده
بهمون ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سولماز گفت ارش شمارمو می خواد منو ارش tirip بستیمو....... همین موقع ها بود که سرو کله هادی پیدا شد............... این اتفاق دقیقا دمه در خونه که ما توش مهمون بودیم افتاد
من دیگه نتونستم تحمل کنم بابام اومدو منو برد بیرون
تا ۲هفته با کابوس اون مرده از خواب می پریدم و فقط جیغ می کشیدم ۲
هنوز با مرتضی دوست بودم گذشت تا شد موقع امتحانا
بابام گوشیمو ازم گرفته بود و مرتضی مجبور بود زنگ بزنه به گوشی دوستم
بد بختی من دوباره از همونجا شروع شد
دوستم از پشت بهم خنجر زد
گردبادسردجدایی دریای بی مهرزندگی منم ناخدای تنهایی فانوس دریایی مهربان را پشت سر انداختم و فریاد زدم حرکت به سوی تنهایی عید ولی دوسش داشتم ما واسه تعطیلات عید رفته بودیم نیشابور بهش گفت به ستایش بگو می خوام دوباره باهاش دوست شم گفت که من ستایشو خیلی دوست دارم دختر خالمم یهو رگ غیرتش میزنه بالاو به دوست پسرش میگه درست روز سوم عید میرن سراغ هادی کلی کتکش میزنن بیچاره هادی من ولی اون میگه من همچین چیزی نگفتم دیگه ستایشو می خوام چی کار. من بعد اون ماجرا دیگه بیخیال هادی شده بودمو گفتم که اون دیگه مال من نیست بیشتر با مرتضی بودم وحشتناکترین اتفاق زندگیم افتاد.......... اون زنگیدو منم رفت رو موخش به قول بچه ها مخشو ریختم تو کاسه نونم تیکه تیکه کردم بعد اب ریختم روش با قاشق دادم دهنش خلاصه کاری کردم که پسره که اسمش بود فک کرد که خدا منو از اون بالا انداخته که بیام فقط با اون دوست شم از پسرا دارم واسش این کارارو میکنم همه پسرا نامردو کثافت من اون متنفرم ولی خدا می خواست که تقاص کاری که بامن کرده رو ببین خلاصه اون روز رفتم خونه هیشکی نبود اینجور موقع ها معمولا میزنگیدم به هادی یهو یه چیز بهم گفت که به مرتضی بزنگم زنگید رفتم پشت پنجره که هم با مرتضی که شاید ببینمش من زندهام نمیدونم چرا خدا نخواست منو از این دونیای لعنتی خلاص کنه... اون شب بعد خوردن قرص ها مامانم فهمیدو منو برد بیمارستان..... دستو پام لک شده بود دکتر گفت اگه نیم ساعت فقط نیم ساعت دیگه دیرتر میرسیدم مرده بودم...ای کاش که دیرتر میرسیدم .ای کاش..............
قسمت دهم گذشت تا روزی که یکی از دوستام گفت بیاین مزاحمی زنگ بزنیم منم چون خوب میتونستم صدامو مثله بچها کنم مخ کار گرفتنو سپردن به من ......................... زنگ میزدیم به شماره های مختلف......... تا اینکه من از صدای یه پسری خوشم اومدو گفتم میخوام مخه این پسررو کار بگیرم.............اینقد miss انداختیم که بیچاره زنگ زد و..................... این دنیایه لعنتی رو تحمل کنم ............ میخوام از این دنیا دست بکشم.... همین امشب کارو تموم میکنم......از رگ زدن میترس ولی میگن با قرص چیزی نمیفهمم................... شب اخری نمیخوام زیاد وقتتونو بگیرم فقط اومدم بگم bye for ever یه چیز دیگه یادم رفت بگم تمام خاطراتمو نوشتم دادم به دختر خالم بعد من اون میاد اپ میکنه دوووووووستون دارم. دیدن سارا با هادی اونم دست تو دست واااااااااااااای........ بعد اون ماجرا دیگه هادیو ندیدم....من افسردگی شدید گرفته بودم دستم همش میلرزید مامانم منو برد دکتر .................. دکتر گفت بیماری عصبی گرفتم..گفت نباید استرس داشته باشم..... تو مدرسه کمتر میرفتم کلاس بیشتره کلاسامو میپیچوندم و با دوست
صمیمیم گذشت تا روزی که................................ اینو در جواب کسی مینویسم که میگه چیز خاصی ندیدم که بفهمم کجاش
نامردی از این بزرگتر که یکی ۳سال با یکی دیگه باشه(تریپ love)بعد بره با
اینهمه نا مردی..............................................
دیگه از هادی خبری نداشتم هادی وقتی منو دید از گوشه چشماش یه اشک کوچولو افتاد پایین یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحظه دیدارت سر میکنم. عشق تو در دلم خانه گزیده و مرا دربند خویش اسیر کرده. بدون عطر هستی بخشت بسان پرستویی هستم که هرگز به آشیانه نمیرسد. عشق را دوست دارم اما فقط برای تو باشد. زندگی را دوست دارم اما در کنارت. مرگ را دوست دارم برای لحظه ای که دیگر تو را ندارم. ه دیدارت سر میکنم. تولد تولد تولدم مبارک این دکلمه رو هادی اول دوستیمون برام خوند گفت نمی خوام مثل دختره
من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم...
خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا
من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می
یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال
تقدیم به کسی که کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن میدهد یکی از کلاسامو پیچوندم و با اون قرار گذاشتم.۱ساعت دیر اومد سر قرار ولی واسم مهم نبود.
بعد اومدنش باهم رفتم توی یه کوچه ای ... اون گفت که بابای من همه چیزو فهمیده تا وقتی که وقتش شه......... هادی گفت منو اون نمیتونیم رابطمونو قطع کنیم پس رابطمونو کم تر میکنیم.....یعنی هفته ای یه بار
باهم روزای چهار شنبه با تلفن حرف میزنیم منم قبو ل کردم..................... این موضوع ادامه داشت تا ماه محرم. از پس فاصله ها میخندید ان مسافر که درونش غم تنهایی داشت
خصوص پدر مهربان خودم تبریک میگم چقدر سخته تو چشای کسی
تولدش مبارک امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰سال زنده باشه
کوچه باغ تنهایی مرا هچ کس باور نکردو من باآن فانوس خواب آلودکوچه باغ های ده رادر
اولین قسمت(اشنایی)
طبقه ی چهارم میشستن بر حسب اتفاق دوستم اینا تو ساختمون اونا بودن.
در جوانی قصه خوردم هیچکس یادم نکرد
پايينه
من اين وبلاگو برا كل كل نذاشتم گذاشتم كه از
تجربياتم استفاده شه
80% نامردن
كه باعث بد نامي 20% باقي مونده ميشن
) كه اومدن تو وبلاگ
منو اوغدشنو خالي كردن![]()
گناه دارن اين اوغده سر دلشون ميمونه
فردا پس فردا رودل مي كنن ننه باباشون ميان
يقه مارو ميگيرن
به داستانمون برسيم
منو اشكان باهم دست شديم برخلاف بقيه پسرا
اون خيلي خوب بود جزو اون 20% بود
اون بعد يه هفته يه كاري براش پيش اومد كه قرار شد
يه سفر 2ماه بره انگيليس ![]()
كه برگشتم باهات تماس بگيرم منم قبول كردم ..................
من تصميم گرفته بودم كه ديگه به هيچ كس دل نبندم
ولي خدا نخواست
يه دوري بزنيم تو راه بوديم داشتيم ميرفتيم كه دور ميدون
يكي همينجوري بوغ ميزد منم عصبي شدم
به من اشاره زد كه بيا بعد كارتشو گرفت طرفم كه من فهميدم مي خواد
شماره بده گفتم من شماره نميگيرم بعد رفتم
![]()
ماشينو پارك كرد گفت بيا شمارمو بگير منم گفتم
تو مي خواي شماره بدي من بيام بگيرم؟
شرمنده نمي گيرم
اسمش محمد بود 24 ساله و ارايشگر
بعد اينكه يكم به مغزم فشار اوردم فهميدم بعله اي اقا محمد
همون پسر معروف خوشگلست
كه به هيچكس پا نميده
![]()
![]()
الکی بهم نمیده حدود ۶ماه با هم دوست بودیم تا اینکه به خودم اومدمو گفتم اون
دختر بیچاره چه گناهی کرده که مسعود باید اینجوری با شه اسم دختره مهرناز
بودخلاصه بی خیال اون شدمو خیلی راحت از هم جدا شدیم
همچین چیزیه
اشکان بود ۲۵سالش بودو مهندس عمران بود جاتون خالی از بچه مایه دارا بود
(از اونجایی که مایه دارا براشون مهم نیت حتی میتونن وسط خیابون پارک کنن اونم
پارک ممنوع پارک کرده بود)پلیس داشت براش جریمه مینوشت خودش نبود منم
گفتم اینجور ادما حقشونه مخصوصا اگه پسر جوون باشه یهو دیدم یه اقا خوشتیپه
اومد کنارمو گفت اره حقشه
خوبه گفتم هرچی بیشتر بهتر
ماشین من منتظر تاکسی بودم
دیدم اون رفت اون ور خیابونو برگشت اصلا انگار منو نمیشناسه
رفت طرف ماشینو در ماشینو وا کرد بعد پیاده شدو به من گفت
خانوم شما اینجا بودی نمی دونی کودوم پلیس این برگه رو نوشته
منم که داشتم از تعجب شاخ در می اوردم یهو زدم زیره خنده اونم کلی خندید
بعدم خیلی ما دبانه ازم خواهش کرد سوار ماشین شمو بعد شماره دادو
منو رسوند خونه اینم از اشنایی جالب منو اشکان ........................
البته تئوریو.عملی ابان قول
میدم از این به بعد زود به زود
اپ کنم
بووووووووووووووووووووووووس
ارش رفت و من تنها شدم .
هادي هم قرار بود با ارش بره ولي مثل اينكه اونو ميبينه در ميره .
ارش رفت 1ماه ازش هيچ خبري نداشتم .
بعد يه ماه كه من در به در دنبالش بودم اقا زنگ ميزنه
خيلي سرد باهام برخورد مي كرد ولي من دلم راش يه زره شده بود
تو محرم بود كه فهميدم داره مياد ولي نه به من زنگ زد نه خبر داد
سولماز اومد خونمون كه بريم مسجد محلمون من از در مسجد كه اومدم
بيرون تا سولمازو از امير تحويل بگيرم .
ديدم همه دارن يه جوري نيگام ميكنن برگشتم ديدم ارش كنارماشين امير
واستاده نتونستم خودمو كنترل كنم دوييدم طرفش بهش كه رسيدم
احساس كردم اين ارش من نيست
ولي اون خودش بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امير پيشنهاد كرد بريم يه دور بزنيم منم قبول كردم .
ارش برام يه غريبه شده بود ولي من دوسش داشتم اون شب گذشت.
اما خيلي سخت ارش رفتو يه هفته بعد اموزشي سر بازيش تموم شد
اون اومد خط ثابتش قطع شده بود .
به اصرار من يه ايرانسل خريد باهم بوديم.........
ولی ارش عوض شده بود هر 2روز يه بار زنگ ميزد .
تا فاصله بين زنگش شد يه هفته من زنگ زدم ارش نبود....
خطشو داده بود به دوستش ......
به من نگفته بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم گفتم ديگه همه چي تموم شد. زنگ زدم
به سولماز گفتم به اقا ارش بگين ستايش گفت همه چي تموم .
اون شبي كه بهش گفتن از خونه خودشون تا خونه ما دوييد اومد
دمه پنجره اتاقم گفت اينا چي ميگن؟ گفتم من ديگه تورو نمي خوام .
گفت چرا ؟
گفتم فكر كن مي فهمي .
گفت منو ببخش .گفتم ديگه بهم نزنگ !
اون شب دوستاش به زور اونو بردن
زنگ ميزد ولي جوابشو نميدادم
گذشت تا زماني كه دوستم منو با داداش دوست پسرش اشنا كرد
بوتيك لباس داشت خوشتيپ بود وللللللللللللللللي.......................
اسمش مسعود بود
من باهاش دوست شدم
ولي فهميدم سه ساله با يكي ديگه دوسته
نامردي پسرارو ببينين..............
من باهاش بودم چون خسته شده بودم حداقل میدونستم
که یکی دیگرو می خواد منو به بازی نمی گیره.......گذشت تا .........
وقت ندارم اپ كنمو بقيه ي خاطراتمو بنويسم
كنكور دارم
ميخوام وقتي برگشتم كلي نظر تو قسمت نظر ها باشه
قسمت شانزدهم
سر صحبت رو باز کرد یه لحظه همه چیو فراموش کردم
انگار این هادی اون
هادی قبلی نبود.ولی دوباره بخودم اومدم ویادم اومد که این هادی همون
هادی کثافت خیانت کاره...........
مثل همیشه شروع کرد به چرب زبونی گفت من سارارو با یه پسره دید مو
بهم خیانت کردو منم ولش کردم ولی من باور نکردم...............
خلاصه اخرش گفت می خوام دوباره با هم باشیم مثل قبل..... یه لحظه
خوشحال شدم گفتم خدایا هادی منو دوباره بهم بر گردوندی
ممنونم خدا جون ولی دوباره یاده اون کثافت کاریاش افتادم گفتم این تو
بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست بهش گفتم هادی جان رو سر من دو تا
گوش دراز مخملی دیدی که دوباره برگشتی این حرفارو میزنی یا فکر میکنی
مغز خر خوردم که دوباره بر گردم
شرمندتم دور من یه
خط قرمز پر رنگ بکش
گفت ستایش به خدا بدون تو نمیتونم گفتم اسم خدارو تو دهن کثیفت نیار
گفتم کارت دیگه تموم شد گفت نه گفتم کارت؟ گفت بر گرد گفتم نه و
گوشیو قطع کردم
تو دلم اشوب بود من به ارش خیانت کرده بودم با یه کثافت حرف زده بودم
تازه از یه طرف دیگه اون کثافت هادی من بودو من عاشقش بودم اون تمام
زندگی من بود ولی غرورم می گفت نه اون همون هادی پستو
کثیف.....................
منو ارش لحظه های خوبی باهم داشتیم تا وقتی که سرو کله gf قبلیه
mrارش پیدا شد ازاده جونو میگم
به گفته خود ارش که می گفت جوابشو نمیدم ولی من باور نکردم تا اینکه
منو صبا رفتیم یه کافی شاپ که....................
دمه خدا گرم چه حالایی میده به من
ازاده جونو mrارش در حال گپ زدن بودن البته در حال دعوا ولی ارش به من
گفته بود دارم میرم استخر تمرین ولی اینجا چیکار می کرد متوجه اومدن من
نشد منم با صبا رفتم یه گوشه نشستیم و اونارو زیر نظر گرفتیم
بعد یک ربع دیدم صدای خنده و خوشو بش ششون کله کافی شاپو گرفته
منم نامردی نکردمو زنگ زدم به گوشی ارش وقتی گوشیش زنگ خورد یهو
دستپاچه شد اخه جلو ازاده جون ضایه میشد بلاخره بر داشت گوشیو گفتم
کجایی با کمال پرویی گفت خونه امیر اینام گفتم گوشیو بده امیر گفت الان
نیست بعد گفتم خوب ok مزاحمتون نمیشم همون طور که گوشی دستم
بود رفتم جولوش واستادم بدون معطلی زدم زیر
گوشش..................................
وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی
جاتون خالی چه صحنه ای بود...............
تا 2هفته جوابشو ندادم
بعد 2هفته که جوابشو دادم گفت ستایش من عاشقتم من ترو می خوام چرا
این کارارو می کنی من گفتم برو ازاده جونو بخواه
خلاصه کلی بلا نصبت اوسگلم کرد منم چون دوسش داشتم
اوسگ............شدم...............
ایشون فرمودند ازاده خانوم جون می خواست گوشیمو بهم بر گردونه و از
این چرتو پرتا منم...............
هادی هم مثل زیر نویس هی میومدو می رفت
تا شد وقتی که قرار شد ارش بره خدمت اموزشی شیراز
اخرین شب تا صبح با هم حرف زدیمو گریه کردیم و اون
رفت....................................
هر بار مرا كشيدي
و هر بار بيشتر رهايم كردي.
در ميان هجوم بادهاي سهمگين
فريادهايم شنيده ات نيامد،
همانگونه كه
ترك هايم ديده ات.
و به ناگاه
- خسته از اين بازي-
با فرفره اي كه در جيب داشتي،
بي خيال رفتي....
و من
محبوس در لابلاي شاخه هاي درختي پير
هربام تا شام
رد سنگهاي اين كودكان بازيگوش را
بر تنم به نظاره مي نشينم!
¨°º¤ø„¸ HaPpY ¸„ø¤º°¨
¸„ø¤º°¨ NeW yEaR``°º¤ø„¸
¸„ø¤º ``°º¤ø„¸ ¤ø„¸¨°º¤ø„¸¸„
•
/1194887498.jpg)
همین موقع ها بود که بو گنده هادی میومد..............
من از اونجایی که عاشق این موجود پستم این بو رو دنبال کردم
که ببینم به کجا میرسه ................
من رفته بودم خرید که یه صدای اشنا منو صدا زد این صدا هیچ وقت از
گوشم بیرون نمیره اخه قشنگترین صدایی بود که تو زندگیم شنیدم
صدا گفت
ستایش
من اینورو اون ورو نگاه کردم
صدای هادی بود ولی هادیو نمی دیدم![]()
![]()
دوباره گفت ستایش که قلبم افتاد وسط پیاده رو
اره هادی بود۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
خودش بود۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
اخ که چقد دلم برای صداش تنگ شده بود دلم برای هادی تنگ شده بود
برگشتمو دیدم هادی با همون نگاه مرموز ولی دوست داشتنیش داره نگاهم
میکنه ولی من خیلی عادی برخورد کردم۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
سلام کرد سلام کردم
گفتم چه عجب یاده کشته مرده های قبلیتون کردین
گفت منو ببخش همونجا اشک از چشای هردومون جاری شد![]()
گفت شمارمو یادته گفتم اره مگه میشه یادم بره من بعده ۷ماه شمارش
هنوز یادم بود
گفت زنگ بزن کارت دارم۰۰۰۰
گفتم نه۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
گفت اینجا نمیشه همه چیزو بهت بگم پس زنگ بزن منم قبول کردم
به خونه رسیدمو بهش زنگ زدم
واااااااااااااااااای۰۰۰۰۰۰۰۰۰
این هادی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
هادی من۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
عشقم۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
سخت بود ولی سر صحبتو اون باز کردو گفت......................
اامروز
![]()
مرتضی مجبور بد که به سمیرا بزنگه
تا با من صحبت کنه همین موقع ها بود که
سمیرا رو مخ دوست پسره بنده میرن و ایشونو از من متنفر می فرمایند....![]()
سراغمو دکترو بیمارستانو...............![]()
)
میدنو........![]()
.بعععععععععععععععععععععله
(جالب نه؟من خودمم هنوز توش
موندم.جالبتر اینکه این اولین خنجر سمیرا خانم نبود جالبتر
اوردم![]()
دیدم
دارن منم بیخیال شدم
......)
![]()
هم از هم جدا شدن............... دمه خدا گرم چه حالی داد
منم گفتم بده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.............
قسمت سیزدهم
واسه خرید رفته بودیم بیرون.....
داشتیم بر می گشتیم که تا وارد کوچه شدیم
من یه ماشین مشکوک دیدم
که توش یه چیزه مشکوک تر بود
من عینکی ام![]()
و اون روز عینکم
شکسته بود
و
به همه چی بیشتر توجه میکردم
یه پژو اردی بود که که کنار دیوار پارک شده بود.
احساس کردم تو ماشین
یه چیزیه رفتم جلو تر تا ببینم چیه که![]()
.......................
چشتون روز بد نبینه
هیچوقت این موضوع رو فراموش نمی کنم
حتی الان که دارم typمیکنم تنم از تررررررررررررررررررررررررس میلرزه
خوب فکر میکنید چی دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یهجنازه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی وحشتناک بود یه مرد ۴۰ ۵۰ ساله بود که باد کرده بود
سیبیل
داشت
و مشخص بود که زمان زنده بودنش ادم چاقی بوده اونو کشته بودن
صورتشو نمیدونم با چی سوزونده بودن
میگن که با اب جوش سوزوندنش
انگار می خواستن ازش حرف بکشن
که اون بلا رو سرش اوردن
تو شکمش چاقو زده بودن و روشو باند گذاشته بودن
کفه ماشین پره خون بود
از لای در ماشین چند قطره خون ریخته بود پایینو..........................
جیغ کشیدم و گوشیمو در اوردم تا زنگ بزنم به ۱۱۰زنگ زدم ولی نتونستم
حرف بزنم گوشیو دادم به........ادرس دادو اونا اومدن
۳ ماهی طول کشید تا حالم خوب شد
میکنم.
گذشته ای که پر از پیچ و خم های زندگی است
گذشته ای که بیشتر ان را با سختی سپری کردم
زمانی که هر کسی مرا میدید به ان لبخند من حسرت
میخورد و نمی دانست که در دل کو چک من چه
قوقایی است و در ان لحظه هم فقط به امید اینده تلاش
می کردم ایندهای که اکنون در پیش رو ی من است
به ارزوهای که در سر داشتم و فنا شد و امید های که
یک به یک به باد رفت و هیچ چیز از ان ها باقی
نماند جز حسرتی از گذشته و افسوسی در اینده

بود من با مرتضی دوست شده بودم
دوسش داشتم
نه به اندازه هادی ![]()
![]()
....هادی به دختر خالم زنگ زدو![]()
![]()
![]()
.......
بود که دوست پسر دختر خالم با دوستش ![]()
......................هادیو پیدا میکننو
............
و دارم با سارا نامزد میکنمو![]()
.....................
......................
...................همون روزا بود که/New%20Folder/1.jpg)
....................
.................![]()
![]()
مرتضی
ولی بیچاره نمیدونست که بخاطره تنفر
ولی بعدها فهمیدم که اونم مثه ![]()
......................................
هادی
دوست داشتم ولی جوری برخورد میکردم که انگار از
من میمردم براش اون تمام زندگیم بود
همش از
..............![]()
قربونه
خدا
برم که کم نذاشت واسم.....................![]()
بازم مثه همیشه تنهاییمو حس کردم![]()
ولی دیگه هادی نبود
........![]()
missانداختم اون
..........................
بحرفم هم منتظر هادی باشم
ولی.
...................../New%20Folder/p271.jpg)


/New%20Folder/هحع.bmp)
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است ...
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
چه قدر هم تنها !!
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
دچار یعنی
..........عاشق!!!!

و فکر کن که چه تنهاست ،
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست ............ ..
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست ............ ......... ......
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد !
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
همیشه عاشق تنهاست ............ ......... ....
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!
حیاط روشن بود
و باد می آمد
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............ .....
سهراب سپهری
به یاد شب تلخ بارانی،
که چشم انتظار بازگشتت از سفر بودم یگانه عشقم...
![]()
صبا
تو حیاط میشستیمو با هم گریه میکردیم..............
پسرا نامردن .........
یکی دیگه دوست شه(تریپloveببنده)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما این نامردی نیست؟؟؟؟؟؟
متنو کامل بخون بعد اظهاره نظر کن................................
از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر می کنم خیلی لطف کردن مرسی![]()
واشکو
اه از هم جدا شدیم
.......اون روز
بدترین روز زندگیم بود
اون رفت منم رفتم
یعنی تا سر کوچه با هم
رفتیمو بعد جدا شدیم
............................................................
کمتر میومد تو کوچه ...من همش دمه پنجره
منتظر دیدنش بودم.
..الان که اینارو مینویسم اشکام همینجوری داره
میریزه ![]()
![]()
ما اذر ماه از هم جدا شدیم
.........من سارا رو تو مدرسه
میدیدمو زره زره اب میشدم![]()
....................سخت بود خیلی سخت.
.........هادیو سارا هر شنبه با هم میرفتن سینما
من یه روز که داشتم
میرفتم کلاس هادیو سارا رو دیدم که دست تو دست هم داشتن میرفتن
.
............
سارا
منو با غرو نیگاه میکرد
هادی دست سارا رو ول کرد امد طرف من
و..................................................................
امروز شدم ۱۷ ساله...............یه خبر جالب .هادی از پادگان زنگ زد تبریک گفت...........
فردا تولدمه...........................
باشی..........این ذکلمرو سیاوش قمیشی خونده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد...
دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست
دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ...
خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ...
گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده
میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا
جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ...
بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد...
نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما"
دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت "بیا
برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت
"شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال
من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش...
اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی
كه دوستیم... دوست دوست...
مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو
میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می
گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ... صندوقش
پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده
بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت
چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام
نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی
دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده
م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی
كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می
گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من
بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای
خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین
شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای
شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام
رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات
نخورده چیكار می كنه؟
![]()
......................................................
ولی اون همون شب همه چیو به من گفت ....
هیشکی باورش نمی شد هادی که واسه من میمرد همچین کاری با من کرده باشه![]()
.......درکش واسه همه سخت بود هیشکی باورش نمیشد
.... قبولش واسم سخت بود
..فردای اون روز به هادی زنگیدم گفتم................
هرچی ین منو تو بود تموم شد
................گفت می خواد منو ببینه
کلاسمو پیچوندم.......اون ۱۰ دقیقه بعد زنگ من اومد.
.
اولین باری بود که به موقع میومد
......اومد
........گفت منو اندازه سارا دوست داره
گفت ۵۰٪
عشقش مال منه
و۵۰٪مال سارا
من نتونستم همچین چیزیو تحمل کنم پس بهش
گفتم.........نه.............. ![]()
![]()
![]()
.شب شام قریبان بود
.مارفته بودیم...
؟...
قرار بود هادی با خواهرش بیاد اون با دختر خالم در تماس بود.
..اون اومد.....و زود رفت
.بعدش صوفی رو دیدم.
....۱
ساعت بعد رفتن هادی ما رفتیم تو راه خونه بودیم که هادی به دختر خالم زنگید
و یه ماجرا هایی رو گفت که باورش غیر ممکن![]()
![]()
بوداون گفت ۳ساله که با سارا یعنی همون
دختری که با دوستش ایدین دوست شده دوسته![]()
![]()
![]()
و همدیگرو میخوان
.........................................................................
بقیش باشه واسه بعد![]()
.منو هادی باهم بودیم تا روزی که هادی گفت باید ببینمت.منم
![]()
....گفت که بابام گفته اگه منو می خواد باید رابطمونو قطع کنیم
![]()
............بد ترین زمان زندگی من اون موقع بود که خیلی چیزارو
فهمیدم.................................................................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بر لبش لبخند در درونش غم تنهایی در دلش اما من ندانم که چه غوغایی بود
انقدر میدیدم که چه زیبا سعی در اخفای غمش میکرد
بی گمان میدانست که از اسرار او اگاهم
بی گمان می دانست که با رفتن او من به چه سان تنهایم
بی گمان میدانست که من عاشق خنده بی وقفه اویم
او ز قبل گفته بود وقت وداع خون دل می بارد
پس وقت وداع فقط نگاه کرد
و من هنوز غرق نگاه اویم....
کلامت مست شوم اما بي فايده است......
من غرقم در تلاتم بي جنب وجوش چشمان بسته ات و مستم از فرياد خاموشت...... چون فرهاد تيشه به دست آمدي اما.........
نه کوه که دلم را از ريشه بشکستي..... دلم شکست اما هنوز عاشق است و عشقت در اين دل
شکسته آوازي خوش تر دارد
به قول شاعر که مي گويد: هر چند که ازآينه بي رنگ تر است از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است بشکن دل
بي نواي مارااي عشق اين ساز شکسته اش خوش آهنگتر است![]()
![]()
![]()
دوست دوختر پیدا کنم منم قبول کردم.فردای اون روز که رفتم مدرسه به ۲تا از دخترای مدرسه که
سارا سال سوم بود و صوفیا که سال دوم بود پیشنهاد دادم اون ۲تاهم قبول کردن...............قرار شد
شماره هادی رو بهشون بدم کهاول با هادی قرار بزارن بعد با دوستاش که اسمشون ایدین وامیر بود.
خلاصه اونا قرار گذاشتنو همه دیگرو دیدن......................................
مامانم یه چیزایی فهمیده بود ولی هیچی نگفت تا روزی
که من با یک اشتباه کوچیک لو رفتم۰هادی گفت بهتره همه چیزو به مامانت
بگیم منم قبول کردم اون زنگ زدو همه چیزو به مامانم گفت۰مامانم گفت هرچه زودتر
تموم کنید.ولی ما تموم نکردیم.مامانم فکر میکرد ما تموم کردیم.باهم بودیم تا روزی که هادی رفت
خونه ی یکی از دوستای دانشجوش از همون جا همه چیز شروع شد......................
بعد یه غیبت طولانی امدم تا بقیه ی داستانمو بنویسم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به یمن لطف تو بختم بلند خواهد شد
سرم به خاك رهت ارجمند خواهد شد
لبی كه زمزمه درد می كند شب و روز
به یمن روی تو پر نوشخند خواهد شد
پدر مهربونم روزت مبارک
که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش
یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه
و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری
غرورش همه وجودت له شده
هیچی جز سلام نتونی بگی
مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری
اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
امروز ۱۶تیر تولد هادی بود....................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فردا شب همون روز من دوباره رفتم پایین
هادی هم پایین بود رفت زیر یکی از
ساختمونها به من هم گفت بیا من هم که از خدا خواسته رفتم.
شمارشو داد منم شمارمو دادم خیلی راحت انگار که از قبل هم دیگرو میشناختیم.خلاصه اون شب
گذشت .
فردای اون شب من خونه تنها بودم واسش زنگ زدم یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم .اون گفته بود که
نمیخواد هیچ کس تو محل بدونه که ما باهم دوستیم
ولی نمیدونم چرا ۹روز بعد از دوستیمون همه
فهمیدن که ما با هم دوستیم................![]()
![]()
![]()
من پشت سرش حرف زیاد میشنیدم که اره هادی پسر خوبی نیستو با دخترای زیادی دوسته ولی
به خودش که می گفتم انکار میکرد منم حرفشو باور می کردم یعنی هرکی جای من بود باور میکرد.
من خیلی بهش عادت کرده بودم اگه یه روز باهاش حرف نمیزدم میمردم.
همه تو محل میدونستن که من باهاش دوستم و........................................................
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .
براي عشق خودت باش ولي خوب باش![]()
![]()
جستو جوی یاری گشتم ولی لشکر انبوه تنهایی به من می خندید وپشت سرم ده ی را که
خوابی سرد آن را گرفته بود نشان می داد
جزیره
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق
عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که
دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...![]()
یکی از روزای مرداد ماه بود که عمم با پسر عمم از تهران اومده بودن خونمون من
با پسر عمه ی ۹سالمو خواهر ۶ سالم رفتیم پایین ساختمون تا پسر عمم بازیکنه همین جوری که دور
میزدیم رفتیم سمت خونه ی دوستم اینا. اونجا بود که متوجه شدم که اون خانواده ای که تازه اومده
بودن یه پسره ۱۹~۲۰ ساله داشتن منم از روی کنجکاوی دخترانه واستادم تا ببینم اون پسره کیه و چه
شکلیه
.اون امد پایین از همون اولش مشخص بود چه ادمیه
ولی من خر نمیدونم چرا با همون
نگاه اول عاشقش شدم .اون یه جوری بود که هرکی میدیدش عاشقش میشد
اون جوری که من می
خواستم بود
.خلاصه یکم کرم کشتیمو من رفتم خونه ..................................![]()
![]()
در قفس ماندم ولی صیاد ازادم نکرد
اتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
ارزی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
| Design By : Night Skin |

روز دختر مبارک

........دلم تنگ شده/New%20Folder/k9tef7.png)
/New%20Folder/12209063372pr8akx.jpg)
/New%20Folder/1220906337love3.jpg)
/New%20Folder/2rpckr8.jpg)
/New%20Folder/02.jpg)


