پسرا همشون نامردن
تنهایی
واقعا متاسفم براي اونايي كه انقد سطح فكرشون
منم نميگم همهي پسرا نامردن متاسفم پسراي اوغده اي(درسته سعي مي كنم يه وبلاگ براي اونام وا كنم بيخيال . منو اون باهم بوديم ما دقيقا فرداي ولنتاين با هم اشنا شديم اونم رفت ولي يه خطو يه گوشي برام گرفت گفت اينو خاموش نكن
گذشت تا شد 18اسفند كه كاش هيچ وقت اون روز نمي اومد ساعت 5 بعد از ظهر بود
ساعت 6 كلاس داشتم تصميم گرفتم با دوستم برم بازار برگشتم ببينم كه كيه همونجا خوشكم زد وااااااااااااااااااي اين پسر چه خوشگل بود خيلي ناز بود رفتيم كه ديدم دوباره از روبه رو دوباره اومد گفت ببخشيد بعد از ماشين پياده شد
اومد جلومو تا كمر جلوم دلا شد گفت بفرماييد منم دوباره گفتم
به راهم ادامه دادم اونم اومد اينقد گير شد ك با اصرار دوستم شمارشو گرفتم باورم نميشد چه تيكه اي بهم شماره داده
شماررو دادو با كلي خواهش كه بهش بزنگم رفت
فرداي اون روز باز با اصرار دوستم بهش زنگ زدم
دوستي ما شروع شد ................................... بقيشو بعد ميگم ديگه خسته شدم......... دوستون دارم بوووووووووووووووووووووووس باي
قسمت ۱۸
با مسعود دوست شدم چون دیگه خسته شده بودم حداقل می دونستم وعده ی
منم کلا بیخیاله هادی شده بودم
۲۶بهمن فردای ولنتاین بود که با یکی اشنا شدم که خیلی کمکم کرد اسمش
زانتیا سفید داشت حالا اشنایی ما چطور بود اینجوری که پارک ممنوع پارک کرده بود
به پلیس گفت اقا دوبرابر بنویس حق با این خانومه
بعد فت به زور برگه جریمه رو از پلیس گرفت گفت خانوم به نظر شما چقدر باشه
اونم خودش جریمه رو نوشتو گذاشت زیر برف پاک کنه
۲۸ شهریور تولدم بود فکر میکردم خیلیا تبریک بگن ولی هیچکس یادش نبود
پايينه
من اين وبلاگو برا كل كل نذاشتم گذاشتم كه از
تجربياتم استفاده شه
80% نامردن
كه باعث بد نامي 20% باقي مونده ميشن
) كه اومدن تو وبلاگ
منو اوغدشنو خالي كردن![]()
گناه دارن اين اوغده سر دلشون ميمونه
فردا پس فردا رودل مي كنن ننه باباشون ميان
يقه مارو ميگيرن
به داستانمون برسيم
منو اشكان باهم دست شديم برخلاف بقيه پسرا
اون خيلي خوب بود جزو اون 20% بود
اون بعد يه هفته يه كاري براش پيش اومد كه قرار شد
يه سفر 2ماه بره انگيليس ![]()
كه برگشتم باهات تماس بگيرم منم قبول كردم ..................
من تصميم گرفته بودم كه ديگه به هيچ كس دل نبندم
ولي خدا نخواست
يه دوري بزنيم تو راه بوديم داشتيم ميرفتيم كه دور ميدون
يكي همينجوري بوغ ميزد منم عصبي شدم
به من اشاره زد كه بيا بعد كارتشو گرفت طرفم كه من فهميدم مي خواد
شماره بده گفتم من شماره نميگيرم بعد رفتم
![]()
ماشينو پارك كرد گفت بيا شمارمو بگير منم گفتم
تو مي خواي شماره بدي من بيام بگيرم؟
شرمنده نمي گيرم
اسمش محمد بود 24 ساله و ارايشگر
بعد اينكه يكم به مغزم فشار اوردم فهميدم بعله اي اقا محمد
همون پسر معروف خوشگلست
كه به هيچكس پا نميده
![]()
![]()
الکی بهم نمیده حدود ۶ماه با هم دوست بودیم تا اینکه به خودم اومدمو گفتم اون
دختر بیچاره چه گناهی کرده که مسعود باید اینجوری با شه اسم دختره مهرناز
بودخلاصه بی خیال اون شدمو خیلی راحت از هم جدا شدیم
همچین چیزیه
اشکان بود ۲۵سالش بودو مهندس عمران بود جاتون خالی از بچه مایه دارا بود
(از اونجایی که مایه دارا براشون مهم نیت حتی میتونن وسط خیابون پارک کنن اونم
پارک ممنوع پارک کرده بود)پلیس داشت براش جریمه مینوشت خودش نبود منم
گفتم اینجور ادما حقشونه مخصوصا اگه پسر جوون باشه یهو دیدم یه اقا خوشتیپه
اومد کنارمو گفت اره حقشه
خوبه گفتم هرچی بیشتر بهتر
ماشین من منتظر تاکسی بودم
دیدم اون رفت اون ور خیابونو برگشت اصلا انگار منو نمیشناسه
رفت طرف ماشینو در ماشینو وا کرد بعد پیاده شدو به من گفت
خانوم شما اینجا بودی نمی دونی کودوم پلیس این برگه رو نوشته
منم که داشتم از تعجب شاخ در می اوردم یهو زدم زیره خنده اونم کلی خندید
بعدم خیلی ما دبانه ازم خواهش کرد سوار ماشین شمو بعد شماره دادو
منو رسوند خونه اینم از اشنایی جالب منو اشکان ........................
| Design By : Night Skin |

روز دختر مبارک
