تبليغاتX
پسرا همشون نامردن


پسرا همشون نامردن

تنهایی

این اخرین سلامی که به شماها میکنم دیگه نمیتونم

این دنیایه لعنتی رو تحمل کنم ............

میخوام از این دنیا دست بکشم....

همین امشب کارو تموم میکنم......از رگ زدن میترس ولی میگن با قرص چیزی نمیفهمم...................

شب اخری نمیخوام زیاد وقتتونو بگیرم فقط اومدم بگم

bye for ever یه چیز دیگه یادم رفت بگم تمام خاطراتمو نوشتم دادم به دختر خالم بعد من اون میاد اپ میکنه

دوووووووستون دارم.

نوشته شده در 87/06/31ساعت 0:49 توسط ستایش| |

  
دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم
 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
 
 
 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها


 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!


 
  و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 
 
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !


و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........


و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
 
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
 
 چه قدر هم تنها !!


 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
 
دچار یعنی
..........عاشق!!!!
  
 
http://mosiiiii.persiangig.ir/image/4289789-lg.jpg

 
و فکر کن که چه تنهاست ،
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
 
 
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
 
 
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
 
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

 
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست ............ ..
 
 
 
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
 
همیشه فاصله ای هست ............ ......... ......


 دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد !
 
  و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..


  و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
 
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
 
  همیشه عاشق تنهاست ............ ......... ....

http://i33.tinypic.com/2rzdtnk.jpg

 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 
 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
 
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند 

  

  و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..



  و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
 
 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 
  هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!


حیاط روشن بود
و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............ .....


  
سهراب سپهری


به یاد شب تلخ بارانی،

که چشم انتظار بازگشتت از سفر بودم یگانه عشقم...

نوشته شده در 87/06/30ساعت 23:49 توسط ستایش| |

داشت میومد طرفم که  سارا دستشو گر فتو با هم رفتن اون ور خیابون

دیدن سارا با هادی اونم دست تو دست واااااااااااااای........


بعد اون ماجرا دیگه هادیو ندیدم....من افسردگی شدید گرفته بودم


دستم همش میلرزید مامانم منو برد دکتر ..................


دکتر گفت بیماری عصبی گرفتم..گفت نباید استرس داشته باشم.....


 تو مدرسه کمتر میرفتم کلاس بیشتره کلاسامو میپیچوندم و با دوست


صمیمیم صبا تو حیاط میشستیمو با هم گریه میکردیم..............


گذشت تا روزی که................................


نوشته شده در 87/06/30ساعت 2:38 توسط ستایش| |

 
نوشته شده در 87/06/29ساعت 21:3 توسط ستایش| |

سلام

اینو در جواب کسی مینویسم که میگه چیز خاصی ندیدم که بفهمم کجاش


پسرا نامردن .........

نامردی از این بزرگتر که یکی ۳سال با یکی دیگه باشه(تریپ love)بعد بره با


یکی دیگه دوست شه(تریپloveببنده)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما این نامردی نیست؟؟؟؟؟؟

اینهمه نا مردی..............................................


متنو کامل بخون بعد اظهاره نظر کن................................

نوشته شده در 87/06/29ساعت 21:0 توسط ستایش| |

از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر می کنم خیلی لطف کردن مرسی

نوشته شده در 87/06/29ساعت 20:35 توسط ستایش| |

اون روز منو هادی با یه بوسه واشکو اه از هم جدا شدیم.......اون روز
بدترین روز زندگیم بود  اون رفت منم رفتم یعنی تا سر کوچه با هم
رفتیمو بعد جدا شدیم............................................................

دیگه از هادی خبری نداشتم کمتر میومد تو  کوچه ...من همش دمه پنجره


منتظر دیدنش بودم...الان که اینارو مینویسم اشکام همینجوری داره
میریزه     ما اذر ماه از هم جدا شدیم.........من سارا رو تو مدرسه
میدیدمو زره زره اب میشدم ....................سخت بود خیلی سخت.
.........هادیو سارا هر شنبه با هم میرفتن سینما من یه روز  که داشتم
میرفتم کلاس هادیو سارا رو دیدم که دست تو دست هم داشتن میرفتن
.............

هادی وقتی منو دید از گوشه چشماش یه اشک کوچولو افتاد پایین سارا


منو با غرو نیگاه میکرد هادی دست سارا رو  ول کرد امد طرف من
و..................................................................

نوشته شده در 87/06/28ساعت 14:36 توسط ستایش| |

امروز شدم ۱۷ ساله...............یه خبر جالب .هادی از پادگان زنگ زد تبریک گفت...........
نوشته شده در 87/06/28ساعت 13:17 توسط ستایش| |

یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحهادی منظ

یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحظه دیدارت سر میکنم.

عشق تو در دلم خانه گزیده و مرا دربند خویش اسیر کرده.

بدون عطر هستی بخشت بسان پرستویی هستم که هرگز به آشیانه نمیرسد.

عشق را دوست دارم اما فقط برای تو باشد.

زندگی را دوست دارم اما در کنارت.

مرگ را دوست دارم برای لحظه ای که دیگر تو را ندارم.

ه دیدارت سر میکنم.

نوشته شده در 87/06/27ساعت 23:49 توسط ستایش| |

فردا تولدمه...........................

تولد تولد تولدم مبارک

 

نوشته شده در 87/06/27ساعت 15:26 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/27ساعت 15:14 توسط ستایش| |

 

این دکلمه رو هادی اول دوستیمون برام خوند گفت نمی خوام مثل دختره


باشی..........این ذکلمرو سیاوش قمیشی خونده


من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم...


من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد...
دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست
دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ...
خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ...
گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده
میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا
جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ...

 خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا


بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد...
نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما"
دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت "بیا
برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت
"شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال
من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش...
اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی
كه دوستیم... دوست دوست...

من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می


مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو
میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می
گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ... صندوقش
پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده
بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت
چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام
نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی
دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال


شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده
م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی
كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می
گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من
بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای
خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین
شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای
شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام
رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات
نخورده چیكار می كنه؟

نوشته شده در 87/06/27ساعت 14:28 توسط ستایش| |

تقدیم به کسی که کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن میدهد

نوشته شده در 87/06/27ساعت 13:59 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/26ساعت 14:39 توسط ستایش| |

 به دختر خالم گفته بود  هیچی به من نگه......................................................
ولی اون همون شب همه چیو به من گفت ....
هیشکی باورش نمی شد هادی که واسه من میمرد همچین کاری با من کرده باشه
.......درکش واسه همه سخت بود هیشکی باورش نمیشد.... قبولش واسم سخت بود
..فردای اون روز به هادی زنگیدم گفتم................ هرچی ین منو تو بود تموم شد
................گفت می خواد منو ببینه کلاسمو پیچوندم.......اون ۱۰ دقیقه بعد زنگ من اومد..
اولین باری بود که به موقع میومد......اومد ........گفت منو اندازه سارا دوست داره گفت ۵۰٪
عشقش مال منه و۵۰٪مال سارا من نتونستم همچین چیزیو تحمل کنم پس بهش
گفتم.........نه..............
نوشته شده در 87/06/26ساعت 14:31 توسط ستایش| |

                                                 

 

 

۲۸شهریور  تولدمه میشم


۱۷ ساله تولدم مبارک

نوشته شده در 87/06/25ساعت 21:38 توسط ستایش| |

محرم بود.........شب شام قریبان بود.مارفته بودیم...؟...
قرار بود هادی با خواهرش بیاد اون با دختر خالم در تماس بود...اون اومد.....و زود رفت
.بعدش صوفی رو دیدم.....۱
ساعت بعد رفتن هادی ما رفتیم تو راه خونه بودیم که هادی به دختر خالم زنگید
و یه ماجرا هایی رو گفت که باورش غیر ممکن بوداون گفت ۳ساله که با سارا یعنی همون
دختری که با دوستش ایدین دوست شده دوسته
و همدیگرو میخوان.........................................................................
بقیش باشه واسه بعد

نوشته شده در 87/06/25ساعت 21:29 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/19ساعت 13:19 توسط ستایش| |

امروز هادی رفت خدمت دلم واسش تنگ میشه
نوشته شده در 87/06/19ساعت 13:15 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/19ساعت 13:11 توسط ستایش| |

سارا با ایدین دوست شد و صوفی با امیر .منو هادی باهم بودیم تا روزی که هادی گفت باید ببینمت.منم

 یکی از کلاسامو پیچوندم و با اون قرار گذاشتم.۱ساعت دیر اومد سر قرار ولی واسم مهم نبود.


بعد اومدنش باهم رفتم توی  یه کوچه ای ...


اون گفت که بابای من همه چیزو فهمیده ....گفت که بابام گفته اگه منو می خواد باید رابطمونو قطع کنیم


تا وقتی که وقتش شه.........


هادی گفت منو اون نمیتونیم رابطمونو قطع کنیم پس رابطمونو کم تر میکنیم.....یعنی هفته ای یه بار


باهم روزای چهار شنبه با تلفن حرف میزنیم منم قبو ل کردم.....................


این موضوع ادامه داشت تا ماه محرم.............بد ترین زمان زندگی من اون موقع بود که خیلی چیزارو


فهمیدم.................................................................

نوشته شده در 87/06/19ساعت 12:52 توسط ستایش| |

از پس فاصله ها میخندید ان مسافر که درونش غم تنهایی داشت


بر لبش لبخند در درونش غم تنهایی  در دلش اما من ندانم که چه غوغایی بود
انقدر میدیدم که چه زیبا سعی در اخفای غمش میکرد
بی گمان میدانست که از اسرار او اگاهم
بی گمان می دانست که با رفتن او من به چه سان تنهایم
بی گمان میدانست که من عاشق خنده بی وقفه اویم
او ز قبل گفته بود وقت وداع خون دل می بارد
پس وقت وداع فقط نگاه کرد
و من هنوز غرق نگاه اویم....

نوشته شده در 87/06/18ساعت 23:10 توسط ستایش| |

نگاهم نمي کني چرا که مي ترسي در چشمانت غرق شوم صدايم نمي زني زيرا هراس داري که از
کلامت مست شوم اما بي فايده است......
من غرقم در تلاتم بي جنب وجوش چشمان بسته ات و مستم از فرياد خاموشت...... چون فرهاد تيشه به دست آمدي اما.........
نه کوه که دلم را از ريشه بشکستي..... دلم شکست اما هنوز عاشق است و عشقت در اين دل
شکسته آوازي خوش تر دارد
به قول شاعر که مي گويد: هر چند که ازآينه بي رنگ تر است از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است بشکن دل
بي نواي مارااي عشق اين ساز شکسته اش خوش آهنگتر است
نوشته شده در 87/06/18ساعت 21:19 توسط ستایش| |

گل سرخ
نوشته شده در 87/06/18ساعت 14:54 توسط ستایش| |

دوستهای هادی رو نمیشناختم.گفته بودن واسشون
دوست دوختر پیدا کنم منم قبول کردم.فردای اون روز که رفتم مدرسه به ۲تا از دخترای مدرسه که
سارا سال سوم بود و صوفیا که سال دوم بود پیشنهاد دادم اون ۲تاهم قبول کردن...............قرار شد
شماره هادی رو بهشون بدم کهاول با هادی قرار بزارن بعد با دوستاش که اسمشون ایدین وامیر بود.
  خلاصه اونا قرار گذاشتنو همه دیگرو دیدن......................................

نوشته شده در 87/06/17ساعت 12:15 توسط ستایش| |


Design By : Night Skin