تبليغاتX
پسرا همشون نامردن


پسرا همشون نامردن

تنهایی

روز پدر و روز مرد به همه به

خصوص پدر  مهربان خودم

تبریک میگم

نوشته شده در 87/04/25ساعت 13:58 توسط ستایش| |

پدرم

به یمن لطف تو بختم بلند خواهد شد

سرم به خاك رهت ارجمند خواهد شد

لبی كه زمزمه درد می كند شب و روز

به یمن روی تو پر نوشخند خواهد شد

پدر مهربونم روزت مبارک

نوشته شده در 87/04/25ساعت 13:54 توسط ستایش| |

چقدر سخته تو چشای کسی


که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش
یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه
و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار


غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش


هیچی جز سلام نتونی بگی

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما


مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و


اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک


نوشته شده در 87/04/24ساعت 17:44 توسط ستایش| |

    توجه           توجه


امروز ۱۶تیر تولد هادی بود....................

تولدش مبارک امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰سال زنده باشه


نوشته شده در 87/04/16ساعت 19:1 توسط ستایش| |

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممم.شرمنده دیر اپ کردم.یه هفته ای رفته بودم تهران.و حا لا یه خبر باحال
نوشته شده در 87/04/16ساعت 18:55 توسط ستایش| |

قسمت دوم(شب بی پایان)
فردا شب همون روز من دوباره رفتم پایین هادی هم پایین بود رفت زیر یکی از
ساختمونها به من هم گفت  بیا من هم که از خدا خواسته رفتم.
شمارشو داد منم شمارمو دادم خیلی راحت انگار که از قبل هم دیگرو میشناختیم.خلاصه اون شب
گذشت .
فردای اون شب من خونه تنها بودم واسش زنگ زدم یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم .اون گفته بود که
نمیخواد هیچ کس تو محل بدونه که ما باهم دوستیم ولی نمیدونم  چرا ۹روز بعد از دوستیمون همه
فهمیدن که ما با هم دوستیم................
من پشت سرش حرف زیاد میشنیدم که اره هادی پسر خوبی نیستو با دخترای زیادی دوسته ولی
به خودش که می گفتم  انکار میکرد منم حرفشو باور می کردم یعنی هرکی جای من بود باور میکرد.
من خیلی بهش عادت کرده بودم اگه یه روز باهاش حرف نمیزدم میمردم.
همه تو محل میدونستن که من باهاش دوستم و........................................................

نوشته شده در 87/04/08ساعت 15:27 توسط ستایش| |

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .
براي عشق خودت باش ولي خوب باش
نوشته شده در 87/04/08ساعت 14:28 توسط ستایش| |

کوچه باغ تنهایی مرا  هچ کس باور نکردو من باآن فانوس خواب آلودکوچه باغ های ده رادر


جستو جوی یاری گشتم ولی لشکر انبوه تنهایی به من می خندید وپشت سرم ده ی را که
خوابی سرد آن را گرفته بود نشان می داد

نوشته شده در 87/04/08ساعت 9:48 توسط ستایش| |

سلام من چند وقتی سرم شلوغه شرمنده نمیتونم اپ کنم
نوشته شده در 87/04/08ساعت 9:31 توسط ستایش| |


جزیره
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق
عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که
دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

نوشته شده در 87/04/03ساعت 22:20 توسط ستایش| |


اولین قسمت(اشنایی)


  یه روز از روزای تابستون۸۶بود یه خانواده ای تازه اومده  بودن تو محل ما ۳~۴تا ساختمون بالا تر از ما


طبقه ی چهارم میشستن  بر حسب اتفاق دوستم اینا تو ساختمون اونا بودن. 


                                یکی از روزای مرداد ماه بود که عمم با پسر عمم از تهران اومده بودن خونمون من
با پسر عمه ی ۹سالمو خواهر ۶ سالم رفتیم پایین ساختمون تا پسر عمم بازیکنه همین جوری که دور
میزدیم رفتیم سمت  خونه ی دوستم اینا. اونجا بود که متوجه شدم  که اون خانواده ای که تازه اومده
بودن یه پسره ۱۹~۲۰ ساله داشتن منم از روی کنجکاوی دخترانه واستادم تا ببینم اون پسره کیه و چه
شکلیه .اون امد پایین از همون اولش مشخص بود چه ادمیه ولی من  خر نمیدونم چرا با همون
نگاه اول عاشقش شدم .اون یه جوری بود که هرکی میدیدش عاشقش میشد اون جوری که من می
خواستم بود.خلاصه یکم کرم کشتیمو من رفتم خونه ..................................

نوشته شده در 87/04/03ساعت 18:27 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/04/02ساعت 16:41 توسط ستایش| |

  در جوانی قصه خوردم هیچکس یادم نکرد 


                                در قفس ماندم ولی صیاد ازادم نکرد

اتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
                                ارزی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
نوشته شده در 87/04/02ساعت 16:39 توسط ستایش| |


Design By : Night Skin