تبليغاتX
پسرا همشون نامردن


پسرا همشون نامردن

تنهایی

قسمت شانزدهم
سر صحبت رو باز کرد یه لحظه همه چیو فراموش کردم  
 انگار این هادی اون
هادی قبلی نبود.ولی دوباره بخودم اومدم ویادم اومد که این هادی همون
هادی کثافت خیانت کاره...........

مثل همیشه شروع کرد به چرب زبونی گفت من سارارو با یه پسره دید مو
بهم خیانت کردو منم ولش کردم ولی من باور نکردم...............

خلاصه اخرش گفت می خوام دوباره با هم باشیم مثل قبل..... یه لحظه
خوشحال شدم گفتم خدایا هادی منو دوباره بهم بر گردوندی

ممنونم خدا جون ولی دوباره یاده اون کثافت کاریاش افتادم  گفتم این تو
بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست  بهش گفتم هادی جان رو سر من دو تا
گوش دراز مخملی دیدی که دوباره برگشتی این حرفارو میزنی یا فکر میکنی
مغز خر خوردم که دوباره بر گردم

شرمندتم دور من یه خط قرمز پر رنگ بکش

گفت ستایش به خدا بدون تو نمیتونم گفتم اسم خدارو تو دهن کثیفت نیار
گفتم کارت دیگه تموم شد گفت نه گفتم کارت؟   گفت بر گرد گفتم نه و
گوشیو قطع کردم

تو دلم اشوب بود من به ارش خیانت کرده بودم با یه کثافت حرف زده بودم

تازه از یه طرف دیگه اون کثافت هادی من بودو من عاشقش بودم اون تمام
زندگی من بود ولی غرورم می گفت نه اون همون هادی پستو
کثیف.....................

منو ارش لحظه های خوبی باهم داشتیم تا وقتی که سرو کله gf قبلیه
mrارش پیدا شد ازاده جونو میگم

به گفته خود ارش که می گفت جوابشو نمیدم ولی من باور نکردم تا  اینکه 
منو صبا رفتیم یه کافی شاپ که....................

دمه خدا گرم چه حالایی میده به من

ازاده جونو mrارش در حال گپ زدن بودن البته در حال دعوا ولی ارش به من
گفته بود دارم میرم استخر تمرین ولی اینجا چیکار می کرد متوجه اومدن من
نشد منم با صبا رفتم یه گوشه نشستیم و اونارو زیر نظر گرفتیم

بعد یک ربع دیدم صدای خنده و خوشو بش ششون کله کافی شاپو گرفته
منم نامردی نکردمو زنگ زدم به گوشی ارش وقتی گوشیش زنگ خورد یهو
دستپاچه شد اخه جلو ازاده جون ضایه میشد بلاخره بر داشت گوشیو گفتم
کجایی با کمال پرویی گفت  خونه امیر اینام گفتم گوشیو بده امیر گفت الان
نیست بعد گفتم خوب ok مزاحمتون نمیشم  همون طور که گوشی دستم
بود رفتم جولوش واستادم بدون معطلی زدم زیر
گوشش..................................

وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی

جاتون خالی چه صحنه ای بود...............

تا 2هفته جوابشو ندادم

بعد 2هفته که جوابشو دادم گفت ستایش من عاشقتم من ترو می خوام چرا
این کارارو می کنی من گفتم برو ازاده جونو بخواه

خلاصه کلی بلا نصبت اوسگلم کرد منم چون دوسش داشتم
اوسگ............شدم...............

ایشون فرمودند ازاده خانوم جون  می خواست گوشیمو بهم بر گردونه و از
این چرتو پرتا منم...............

هادی هم مثل زیر نویس هی میومدو می رفت

تا شد وقتی که قرار شد ارش بره خدمت اموزشی شیراز

اخرین شب تا صبح با هم حرف زدیمو گریه کردیم و اون
رفت....................................


نوشته شده در 88/02/25ساعت 16:28 توسط ستایش| |

رهايم ساختي!

هر بار مرا كشيدي

و هر بار بيشتر رهايم كردي.

در ميان هجوم بادهاي سهمگين

فريادهايم شنيده ات نيامد،

همانگونه كه

ترك هايم ديده ات.

و به ناگاه

- خسته از اين بازي-

با فرفره اي كه در جيب داشتي،

بي خيال رفتي....

و من

محبوس در لابلاي شاخه هاي درختي پير

هربام تا شام

رد سنگهاي اين كودكان بازيگوش را

بر تنم به نظاره مي نشينم!
نوشته شده در 88/01/22ساعت 20:45 توسط ستایش| |

قالبو عوض کردم نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوبه؟

 

نوشته شده در 88/01/02ساعت 14:38 توسط ستایش| |

 ¤ø„¸¨°º¤ø„¸ ¸„ø¤º°¨¸„ø¤º°¨
¨°º¤ø„¸ HaPpY ¸„ø¤º°¨
¸„ø¤º°¨ NeW yEaR``°º¤ø„¸
¸„ø¤º ``°º¤ø„¸ ¤ø„¸¨°º¤ø„¸¸„

سال نو مبارک

پارسال این موقع داشتم

اشکامو پاک می کردم ولی

الان دارم می خندم

خدا یا به خاطر صبری

که بهم دادی ازت

ممنونم

نوشته شده در 88/01/02ساعت 13:49 توسط ستایش| |

قسمت پانزدهم



منو ارش به خوبی و خوشی باهم دوست شدیم


همین موقع ها بود که بو گنده هادی میومد..............
من از اونجایی که عاشق این موجود پستم این بو رو دنبال کردم
که ببینم به کجا میرسه ................
من رفته بودم خرید که یه صدای اشنا منو صدا زد این صدا هیچ وقت از
گوشم بیرون نمیره اخه قشنگترین صدایی بود که تو زندگیم شنیدم
صدا گفت ستایش من اینورو اون ورو  نگاه کردم
صدای هادی بود ولی هادیو نمی دیدم
دوباره گفت ستایش که قلبم افتاد وسط پیاده رو
اره هادی بود۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
خودش بود۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
اخ که چقد دلم برای صداش تنگ شده بود دلم برای هادی تنگ شده بود
برگشتمو دیدم هادی با همون نگاه مرموز ولی دوست داشتنیش داره نگاهم
میکنه ولی من خیلی عادی برخورد کردم۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
سلام کرد سلام کردم
گفتم چه عجب یاده کشته مرده های قبلیتون کردین
گفت منو ببخش همونجا  اشک از چشای هردومون جاری شد
گفت شمارمو یادته گفتم اره مگه میشه یادم بره من بعده ۷ماه شمارش
هنوز یادم بود
گفت زنگ بزن کارت دارم۰۰۰۰
گفتم نه۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
گفت اینجا نمیشه همه چیزو بهت بگم پس زنگ بزن منم قبول کردم
به خونه رسیدمو بهش زنگ زدم
واااااااااااااااااای۰۰۰۰۰۰۰۰۰
این هادی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
هادی من۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
عشقم۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
سخت بود ولی سر صحبتو اون باز کردو گفت......................

نوشته شده در 87/12/07ساعت 15:45 توسط ستایش| |

اامروز

تولد دوستم مریم جونه

تولدش مبارک

ایشاا...

تولد ۱۲۰ سالگیشو تو این وبلاگ تبریک بگم

نوشته شده در 87/12/01ساعت 1:18 توسط ستایش| |

 قسمت چهاردهم




اره تا اونجا گفتم که دوستم از پشت بهم خنجر.............


مرتضی مجبور بد که به سمیرا بزنگه تا با من صحبت کنه همین موقع ها بود که
سمیرا رو مخ دوست پسره بنده میرن و ایشونو از من متنفر می فرمایند....

مرتضی سه بار خود کشی کرد ولی بی فایده بود منم افسردگی دوباره بر گشت


سراغمو دکترو بیمارستانو...............

(اینجاست که به نامردی دخترا هم پی میبریم)


اخرشم که مرتضی به سمیرا پیشنهاد دوستی


میدنو.........بعععععععععععععععععععععله(جالب نه؟من خودمم هنوز توش
موندم.جالبتر اینکه این اولین خنجر سمیرا خانم نبود جالبتر

از اون اینکه من هنوز با سمیرا رابطه دارم)


با اینهمه اتفاق امتحاناتو دادمو با معدل ۲۰/۱۹قبول شدم و چشمه بعضیارو از کاسه در


اوردم

بعد این ماجرا ها من تصمیم گرفتم که دیگه با هیچکس تریپ نبندم


تا نامزدی دختر داییم که دوست دوست پسر دختر خالم ارشو دیدم


و دوباره زد به سرم


دختر خالم سولماز گفت که اقا tirip love دارن منم بیخیال شدم


(لازم به ذکره که بگم ارش همونی که با هادی دعوا افتاده بودو.........)


همون روزا بود که خبری از هادیو سارا شنیدم


کلاغ گفته بود که هادیو سارا کاملا جدی از هم جدا شدن


دو هفته از ماجرا نامزدی دختر داییم میگذشت که سولماز زنگ زدو گفت ارشو ازاده


هم از هم جدا شدن............... دمه خدا گرم چه حالی داد

بهمون ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سولماز گفت ارش شمارمو می خواد منم گفتم بده


منو ارش tirip بستیمو.......


همین موقع ها بود که سرو کله هادی پیدا شد............................






نوشته شده در 87/11/25ساعت 13:36 توسط ستایش| |

بعد یه غیبت طولانی دوباره مینویسم



قسمت سیزدهم
واسه خرید رفته بودیم بیرون.....
داشتیم بر می گشتیم که تا وارد کوچه شدیم من یه ماشین مشکوک دیدم
که توش یه چیزه مشکوک تر بود من عینکی ام و اون روز عینکم
شکسته بودو
به همه چی بیشتر توجه میکردم
یه پژو اردی بود که که کنار دیوار پارک شده بود.احساس کردم تو ماشین
یه چیزیه رفتم جلو تر تا ببینم چیه که.......................
چشتون روز بد نبینه هیچوقت این موضوع رو فراموش نمی کنم
حتی الان که دارم typمیکنم تنم از تررررررررررررررررررررررررس میلرزه
خوب فکر میکنید چی دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یهجنازه
خیلی وحشتناک بود یه مرد ۴۰ ۵۰ ساله بود که باد کرده بودسیبیل
داشت
و مشخص بود که زمان زنده بودنش ادم چاقی بوده اونو کشته بودن
صورتشو نمیدونم با چی سوزونده بودن میگن که با اب جوش سوزوندنش
انگار می خواستن ازش حرف بکشن که اون بلا رو سرش اوردن
تو شکمش چاقو زده بودن و روشو باند گذاشته بودن
کفه ماشین پره خون بود
از لای در ماشین چند قطره خون ریخته بود پایینو..........................
جیغ کشیدم و گوشیمو در اوردم تا زنگ بزنم به ۱۱۰زنگ زدم ولی نتونستم
حرف بزنم گوشیو دادم به........ادرس دادو اونا اومدن

این اتفاق دقیقا دمه در خونه که ما توش مهمون بودیم افتاد


من دیگه نتونستم تحمل کنم بابام اومدو منو برد بیرون


تا ۲هفته با کابوس اون مرده از خواب می پریدم و فقط جیغ می کشیدم ۲


۳ ماهی طول کشید تا حالم خوب شد

هنوز با مرتضی دوست بودم گذشت تا شد موقع امتحانا


بابام گوشیمو ازم گرفته بود و مرتضی مجبور بود زنگ بزنه به گوشی دوستم


بد بختی من دوباره از همونجا شروع شد


دوستم از پشت بهم خنجر زد


 

 

نوشته شده در 87/10/11ساعت 14:1 توسط ستایش| |

چند روزی است که به زندگی گذشته خود زیاد فکر
میکنم.
گذشته ای که پر از پیچ و خم های زندگی است
گذشته ای که بیشتر ان را با سختی سپری کردم
زمانی که هر کسی مرا میدید به ان لبخند من حسرت
میخورد و نمی دانست که در دل کو چک من چه
قوقایی است و در ان لحظه هم فقط به امید اینده تلاش
می کردم ایندهای که اکنون در پیش رو ی من است
به ارزوهای که در سر داشتم و فنا شد و امید های که
یک به یک به باد رفت و هیچ چیز از ان ها باقی
نماند جز حسرتی از گذشته و افسوسی در اینده

نوشته شده در 87/09/18ساعت 14:14 توسط ستایش| |

گردبادسردجدایی

دریای بی مهرزندگی

منم ناخدای تنهایی

فانوس دریایی مهربان را

پشت سر انداختم

و

فریاد زدم حرکت به سوی تنهایی 

نوشته شده در 87/08/27ساعت 20:34 توسط ستایش| |

قسمت دوازدهم

عید بود من با مرتضی دوست شده بودم دوسش داشتم نه به اندازه هادی

ولی دوسش داشتم

ما واسه تعطیلات عید رفته بودیم نیشابور....هادی به دختر خالم زنگ زدو

بهش گفت به ستایش بگو می خوام دوباره باهاش دوست شم

گفت که من ستایشو خیلی دوست دارم

دختر خالمم یهو رگ غیرتش میزنه بالاو به دوست پسرش میگه.......

درست روز سوم عید بود که دوست پسر دختر خالم با دوستش

میرن سراغ هادی......................هادیو پیدا میکننو

کلی کتکش میزنن بیچاره هادی من............

ولی اون میگه من همچین چیزی نگفتم و دارم با سارا نامزد میکنمو

دیگه ستایشو می خوام چی کار......................

من بعد اون ماجرا دیگه بیخیال هادی شده بودمو گفتم که

اون  دیگه مال من نیست......................

بیشتر با مرتضی بودم...................همون روزا بود که

وحشتناکترین اتفاق زندگیم افتاد..........

 

نوشته شده در 87/07/29ساعت 12:25 توسط ستایش| |

قسمت یازدهم

اون زنگیدو منم رفت رو موخش....................

به قول بچه ها مخشو ریختم تو کاسه نونم تیکه تیکه کردم بعد اب ریختم

روش با قاشق دادم دهنش.................

خلاصه

کاری کردم که پسره که اسمش مرتضی

بود فک کرد که خدا منو از اون بالا انداخته که بیام فقط با اون

دوست شم ولی بیچاره نمیدونست که بخاطره تنفر

از پسرا دارم واسش این کارارو میکنم ولی بعدها فهمیدم که اونم مثه

همه پسرا نامردو کثافت......................................

من هادی دوست داشتم ولی جوری  برخورد میکردم که انگار از

اون متنفرم ولی من میمردم براش اون تمام زندگیم بود

 همش از

خدا می خواست که تقاص کاری که بامن کرده رو ببین..............

قربونه خدا برم که  کم نذاشت واسم.....................

خلاصه

اون روز رفتم خونه هیشکی نبود بازم مثه همیشه تنهاییمو حس کردم

اینجور موقع ها معمولا میزنگیدم به هادی ولی دیگه هادی نبود........

یهو یه چیز بهم گفت که به مرتضی بزنگم missانداختم اون

زنگید ..........................

رفتم پشت پنجره که هم با مرتضی بحرفم هم منتظر هادی باشم

که شاید ببینمش ولی......................

نوشته شده در 87/07/18ساعت 22:49 توسط ستایش| |

امروز اصلا حالم خوب نیست.........

دلم گرفته........دلم تنگ شده....

از هادیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir بدم میاد متنفرم ازش

نوشته شده در 87/07/13ساعت 21:59 توسط ستایش| |

سلام

من زندهام نمیدونم چرا خدا نخواست منو از این دونیای

لعنتی خلاص کنه... اون شب بعد خوردن قرص ها مامانم

فهمیدو منو برد بیمارستان.....

دستو پام لک شده بود دکتر گفت اگه نیم ساعت فقط

نیم ساعت دیگه دیرتر میرسیدم  مرده بودم...ای کاش

که دیرتر میرسیدم .ای کاش..............


قسمت دهم

گذشت تا روزی که یکی از دوستام  گفت بیاین مزاحمی

 زنگ بزنیم منم چون خوب میتونستم صدامو مثله بچها

کنم مخ کار گرفتنو سپردن به من .........................

زنگ میزدیم به شماره های مختلف.........

تا اینکه من از صدای یه پسری خوشم اومدو گفتم

میخوام مخه این پسررو کار بگیرم.............اینقد miss

انداختیم که بیچاره زنگ زد و.....................

نوشته شده در 87/07/06ساعت 18:22 توسط ستایش| |

این اخرین سلامی که به شماها میکنم دیگه نمیتونم

این دنیایه لعنتی رو تحمل کنم ............

میخوام از این دنیا دست بکشم....

همین امشب کارو تموم میکنم......از رگ زدن میترس ولی میگن با قرص چیزی نمیفهمم...................

شب اخری نمیخوام زیاد وقتتونو بگیرم فقط اومدم بگم

bye for ever یه چیز دیگه یادم رفت بگم تمام خاطراتمو نوشتم دادم به دختر خالم بعد من اون میاد اپ میکنه

دوووووووستون دارم.

نوشته شده در 87/06/31ساعت 0:49 توسط ستایش| |

  
دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم
 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
 
 
 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها


 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!


 
  و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 
 
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !


و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........


و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
 
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
 
 چه قدر هم تنها !!


 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
 
دچار یعنی
..........عاشق!!!!
  
 
http://mosiiiii.persiangig.ir/image/4289789-lg.jpg

 
و فکر کن که چه تنهاست ،
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
 
 
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
 
 
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
 
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

 
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست ............ ..
 
 
 
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
 
همیشه فاصله ای هست ............ ......... ......


 دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد !
 
  و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..


  و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
 
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
 
  همیشه عاشق تنهاست ............ ......... ....

http://i33.tinypic.com/2rzdtnk.jpg

 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 
 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
 
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند 

  

  و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..



  و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
 
 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 
  هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!


حیاط روشن بود
و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............ .....


  
سهراب سپهری


به یاد شب تلخ بارانی،

که چشم انتظار بازگشتت از سفر بودم یگانه عشقم...

نوشته شده در 87/06/30ساعت 23:49 توسط ستایش| |

داشت میومد طرفم که  سارا دستشو گر فتو با هم رفتن اون ور خیابون

دیدن سارا با هادی اونم دست تو دست واااااااااااااای........


بعد اون ماجرا دیگه هادیو ندیدم....من افسردگی شدید گرفته بودم


دستم همش میلرزید مامانم منو برد دکتر ..................


دکتر گفت بیماری عصبی گرفتم..گفت نباید استرس داشته باشم.....


 تو مدرسه کمتر میرفتم کلاس بیشتره کلاسامو میپیچوندم و با دوست


صمیمیم صبا تو حیاط میشستیمو با هم گریه میکردیم..............


گذشت تا روزی که................................


نوشته شده در 87/06/30ساعت 2:38 توسط ستایش| |

 
نوشته شده در 87/06/29ساعت 21:3 توسط ستایش| |

سلام

اینو در جواب کسی مینویسم که میگه چیز خاصی ندیدم که بفهمم کجاش


پسرا نامردن .........

نامردی از این بزرگتر که یکی ۳سال با یکی دیگه باشه(تریپ love)بعد بره با


یکی دیگه دوست شه(تریپloveببنده)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما این نامردی نیست؟؟؟؟؟؟

اینهمه نا مردی..............................................


متنو کامل بخون بعد اظهاره نظر کن................................

نوشته شده در 87/06/29ساعت 21:0 توسط ستایش| |

از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر می کنم خیلی لطف کردن مرسی

نوشته شده در 87/06/29ساعت 20:35 توسط ستایش| |

اون روز منو هادی با یه بوسه واشکو اه از هم جدا شدیم.......اون روز
بدترین روز زندگیم بود  اون رفت منم رفتم یعنی تا سر کوچه با هم
رفتیمو بعد جدا شدیم............................................................

دیگه از هادی خبری نداشتم کمتر میومد تو  کوچه ...من همش دمه پنجره


منتظر دیدنش بودم...الان که اینارو مینویسم اشکام همینجوری داره
میریزه     ما اذر ماه از هم جدا شدیم.........من سارا رو تو مدرسه
میدیدمو زره زره اب میشدم ....................سخت بود خیلی سخت.
.........هادیو سارا هر شنبه با هم میرفتن سینما من یه روز  که داشتم
میرفتم کلاس هادیو سارا رو دیدم که دست تو دست هم داشتن میرفتن
.............

هادی وقتی منو دید از گوشه چشماش یه اشک کوچولو افتاد پایین سارا


منو با غرو نیگاه میکرد هادی دست سارا رو  ول کرد امد طرف من
و..................................................................

نوشته شده در 87/06/28ساعت 14:36 توسط ستایش| |

امروز شدم ۱۷ ساله...............یه خبر جالب .هادی از پادگان زنگ زد تبریک گفت...........
نوشته شده در 87/06/28ساعت 13:17 توسط ستایش| |

یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحهادی منظ

یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحظه دیدارت سر میکنم.

عشق تو در دلم خانه گزیده و مرا دربند خویش اسیر کرده.

بدون عطر هستی بخشت بسان پرستویی هستم که هرگز به آشیانه نمیرسد.

عشق را دوست دارم اما فقط برای تو باشد.

زندگی را دوست دارم اما در کنارت.

مرگ را دوست دارم برای لحظه ای که دیگر تو را ندارم.

ه دیدارت سر میکنم.

نوشته شده در 87/06/27ساعت 23:49 توسط ستایش| |

فردا تولدمه...........................

تولد تولد تولدم مبارک

 

نوشته شده در 87/06/27ساعت 15:26 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/27ساعت 15:14 توسط ستایش| |

 

این دکلمه رو هادی اول دوستیمون برام خوند گفت نمی خوام مثل دختره


باشی..........این ذکلمرو سیاوش قمیشی خونده


من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم...


من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد...
دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست
دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ...
خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ...
گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده
میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا
جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ...

 خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا


بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد...
نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما"
دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت "بیا
برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت
"شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال
من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش...
اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی
كه دوستیم... دوست دوست...

من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می


مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو
میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می
گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ... صندوقش
پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده
بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت
چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام
نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی
دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال


شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده
م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی
كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می
گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من
بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای
خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین
شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای
شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره...
میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام
رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات
نخورده چیكار می كنه؟

نوشته شده در 87/06/27ساعت 14:28 توسط ستایش| |

تقدیم به کسی که کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن میدهد

نوشته شده در 87/06/27ساعت 13:59 توسط ستایش| |

نوشته شده در 87/06/26ساعت 14:39 توسط ستایش| |

 به دختر خالم گفته بود  هیچی به من نگه......................................................
ولی اون همون شب همه چیو به من گفت ....
هیشکی باورش نمی شد هادی که واسه من میمرد همچین کاری با من کرده باشه
.......درکش واسه همه سخت بود هیشکی باورش نمیشد.... قبولش واسم سخت بود
..فردای اون روز به هادی زنگیدم گفتم................ هرچی ین منو تو بود تموم شد
................گفت می خواد منو ببینه کلاسمو پیچوندم.......اون ۱۰ دقیقه بعد زنگ من اومد..
اولین باری بود که به موقع میومد......اومد ........گفت منو اندازه سارا دوست داره گفت ۵۰٪
عشقش مال منه و۵۰٪مال سارا من نتونستم همچین چیزیو تحمل کنم پس بهش
گفتم.........نه..............
نوشته شده در 87/06/26ساعت 14:31 توسط ستایش| |

                                                 

 

 

۲۸شهریور  تولدمه میشم


۱۷ ساله تولدم مبارک

نوشته شده در 87/06/25ساعت 21:38 توسط ستایش| |


Design By : Night Skin